اندیشه
[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

اندیشه

امکانات وبلاگ
    
نوشته های پیشین

لوگوی دوستان

نظرسنجی ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 58
بازدید دیروز : 32 ‍
بازدید این ماه : 813
بازدید امسال : 8264
بازدید کل : 22401
تعداد پست ها : 43

آفتاب مهربانی [ مطالب روزانه ]

 

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 15 تير 1386 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [15] | Rss
سروش [ مطالب روزانه ]

 

                                                                         

دل که آیینه ی صافی است غباری دارد. از خدا می طلبم صحبت روشن رایی.

 

 

جلوتر از خودش میاد.   سرراهش همه چیز رو به شدت جابه جا می کنه.   کلی گرد خاک بلند می کنه و خاک وخاشاک رو می پاشه تو سروصورت وچشم هام.

 با یک دستش به سرعت پرده ای ضخیم از ابرهای خاکستری وسیاه سنگین رو می کشه بالا سرما وبا اون یکی دست ابرهای ساکت و آروم  سفید رو کنار می زنه.

همچنان می وزه وناگهان یک رعد برق سفید و چند ثانیه بعدش صدای خراشیدن آسمان. غرش ونالش ابرهای باردار.

چند تا غرش و نم نم بارون  شروع می شه . صدای بارون بلند میشه. خوش آهنگ ترین صدا برای مادر زمین. زمین با دستان گیاهی اش با تمام روزن هایش دهان باز می کنه.

باد خنک همچنان میوزه و بارون به اوج شدت باریدن خودش میرسه وسایه ای آبی خاکستری خنکی رو همه جا می اندازه.

 

باد همچنان میوزه . صورتم رونوازش میکنه. ومن دستامو برای لمسش باز میکنم. گاهی به پشت خودم قفلش میکنم و همچنان که از بازی باد رو صورتم خوشحالم به آسمون نگاه میکنم. آسمونی که داره یواش یواش روشن تر میشه  و شدت باریدنش کم شده. بعد ازمدتی ابرهای سفید وبنفش بسیار زیبایی رو نشون میده.

 

بازی ابرها با خیال شروع میشه. به شکل های مختلف جلوم ر‍‍ژه میرن. به مدت دودقیقه شاید به یک شکل می مانند ولی به همان سرعت تغییر شکل میدند.

                                                                                        

افقی سرتاسر بنفش و سفید. بی نهایت مرموز و اساطیری.

 

و شگفت دیدار من با باد وبارون وآسمون وابر ادامه می یابه. باد دست بردار نیست. با این که بارون قط شده باز هم می وزه . ابرها رو هم برام جا به جا میکنه. نمیذاره بفهمم واقعا شکل چی هستند!

 

خدای من ، آخه این همه زیبایی برای منه؟ من که هیچ فایده ای برات نداشتم! هیچ خصوصیت خوبی ندارم.

هیچ بندگی درستی نکردم. هیچ استعداد خودم رو شکوفا نکردم. هیچ ... هیچ...

 

یک نفس عمیق . یک بازدم سریع ویک نفس دیگه .  باز هم . ریه هام انگار نشتی داره. اصلا پر نمیشه. توش خالی میشه همش.

سیر نمیشم از نفس.

 

قمشه ای عزیز. شبکه ی چهار. دل که آیینه ی صافی است غباری دارد. ازخدا می طلبم صحبت روشن رایی.

 

از قول شکسپیر میگه وشعری که یادم نیست دقیقش رو ولی همین مضمون رو داشت:

 

((هنگامی که از ناملایمات روزگار ناراحت میشم و اشک از چشمانم سرازیر میشه به آسمان نگاه میکنم و گله میکنم از خودم که چرا بهتر نیستم و شاسیسته تر نبودم. چرا بهتر عمل نکردم. چرا به جای فلانی نیستم و...

 

وناگهان به یادتو می افتم. همچون مرغ سحر که به سمت بارگاه تو می آید روح من هم به سمت تو می آیدو...

 

همین که تو رو دارم بهترین لیاقته. )) ( عین کلمات یادم نیست ولی مفهومش همین بود.)

 

باد . بارون.باد. آسمون. ابر. باد. تو . من. تو.

 

تو همانی که نزدیک تری به من از رگ گردن. هم صحبتی و گوش دادن به حرف های یک خوش رای غبار آیینه ی دلم رو برمیداره. رخ تو همیشه جلوه گره ولی من نمی بینمش. اون قدر حساس نشدم . خیال تو لطیف تر از ایاز سحری است.  من هم صحبتی اهل ریا دورم باد...

کجاست حافظ؟

 

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز....چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز.

*

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی .... که کیمیای مراداست خاک کوی نیاز.

*

زمشکلات طریقت عنان متاب ای دل .... که مرد ره نیندیشد از نشیب و فراز.

*

طهارت ارنه بخون جگر کند عاشق .... بقول مفتی عشقش درست نیست نماز.

*

درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر .... درین سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز.

*

به نیم بوسه دعائی بجز زاهل دلی .... که کید دشمنت از جان وجسم دارد باز.

*

فکند زمزمه ی عشق درحجاز و عراق .... نوای بانگ غزل های حافظ از شیراز.

 

 

به نظرم حافظ شکسته نفسی کرده. باید می گفت:

 

فکند زمزمه ی عشق در تمام جهان .... نوای بانگ غزل های حافظ ازشیراز!

 

 

                                                                                           

گلغذاری زگلستان جهان مارا بس.... زین چمن سایه ی آن سرو روان مارا بس.

*

من وهمصحبتی این اهل ریا دورم باد.... از گرانان جهان رطل گران ما را بس.

*

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند.... ماکه رندیم وگدا دیر مغان مارا بس.

*

بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین....  کاین اشارت زجهان گذران ما را بس.

*

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ....  گرشمارا نه بس این سود وزیان مارا بس.

*

یار با ماست ، چه حاجت که زیادت طلبیم .... دولت صحبت آن مونس جان

 مارابس.

*

از در خویش خدا را  به بهشتم مفرست.... که سر کوی تو از کون ومکان مارا

بس.

*

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست.... طبع چون آب و غزل های روان مارابس.

 

 

حالا حافظ یک طبع چون آب وغزل های روانی داشته ، من چی؟!!!

 

قمشه ای: همین حضور تو مارا بس.

 

خدایی از این همه رنگ و وارنگی و جیلینگ بلینگیت کیف کردید؟!

پست بعدی ان شاءالله یک داستان دیگه از مولویه. مثل بقیه داستان هاش ترکیبی همگن از عقل ودل.

 

یاعلی

 


نوشته شده در شنبه 9 تير 1386 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [10] | Rss
نگاه تو و تنهایی من [ مطالب روزانه ]

 

 سلام.

آمدم دیدم پست آخری من حذف شده. این پارسی باکس هم هر دفعه یک مشگلی پیدا میکنه.

متاسفانه کپی هم ازش نداشتم که بذارمش دوباره. عیبی نداره هرچه پیش آید خوش آید.

 

اهوم

 

عرض شود که خدا جونم درد و دلم رو که برات نوشته بودم وفرستادم رو نت همراه با پست قبلی دود شده رفته رو هوا.

انگاری نمی خواستی دردودل خودم رو به کسی بگم ها؟

قبول . چون...

 این دفعه درمورد تنهایی میگم. که همونه حرفه ولی به شکل دیگه. باشه؟

عرض شود که آدم ها خیلی تنها هستند.

تنها به دنیا میان. تنها زندگی می کنند وتنها می میرند. وتنها برانگیخته خواهند شد.

 

دنیا وهر آن چه در آن است جز یک توهم نیست.

نیست. هیچ چیز حقیقت نداره. جز نگاه تو.

جان. روح . نگاه. هر چه میخواهی اسمش رو بذار.

شکمم سیراست. دختر همسایه از پشت اف اف چند  تا فحش به داداش کوچولویش که زنگ ممتدی میزد تا درو باز کنه نثار فرمود.

اندیشه تو برایم می ماند همیشه. باز هم میگویم . همان حرف رو.  قبول؟

قربونت .                                

 

                                                         

از پشت نگاه ستاره های آسمانت لبخندت را نشانم میدهی.

دلم طاقت این همه شکوه وجلال را ندارد.

آیا برحقارت و ضعف من رحم خواهی کرد؟

طاقت این همه خوبی رو ندارم. بگذار به دستانت نگاه کنم. به چهره ی شکوهمند فرستادگان بهشتی ات.

به کودکان معصومت. به برادرم . به مادرم. به پدرم. به خودم!!

هیچ نمی خواهم جز نگاهت را.

                                     

از آن آتش که بر دل های بدکاران می افکنی از نبود توجه ات، دلم را نجات بخش.

دل انسان ها بدون نگاهت منفجر خواهد شد از درد وبعض.

 

بگذار بیشتر بنگرم به مهر تو در دستان مادرم. به نگاه معصوم پسربچه ی همسایه هنگامی که بعد  از کلی بازی شب وقتی دیر شده میره به خونه.

به آیه هایت.

نشانم بده. بینایم کن. از مال و توجه و زندگی ام حقی است برای دیگران بر گردن من. حقی که خودم بیشتر به انجامش محتاجم!

چون مرا به نگاه تو میرسونه.

 ربنا اغفرلی ولوالدی وللمومنین یوم یقوم الحساب.

آمین.

 

یاعلی

 

 

 

اضافه شده درتاریخ 3/4/86

دوست عزیز آقای تاجور صاحب وبلاگ ثنای علی ، معتقد بودند که نباید این گونه نوشته هارو  جلوی چشم دیگران گذاشت که...

متاسفانه پارسی باکس دوباره ما رو دست بند کرده. بعد ازچندروز خرابی سرور دوباره آخرین تغییرات که شامل کامنت ایشون هم میشد پاک کرده.

خواستم توضیحی برای این نوشته بدم . چرا این گونه مطالب رو مینویسم؟ چرا خیال نمیکنم این ها خصوصیه؟

 با یک مثال قضیه رو روشن میکنم.

اگر خانم باشید دیدید که تو صف نماز جماعت اگه خانمی بچه ی کوچکی داشته باشه وشروع به نماز خوندن بکنه، بچه چه طور شروع به گریه کردن میکنه.

علتش هم مشخصه. چون مادرش دیگه نگاهش به اون نیست. یک جور حرکات خالی ازتوجه به او رو داره.  واین عدم توجه برای یک دل کوچیک این چنین درد وگریه ای رو میاره.

این عادی ترین نمونه ی روشن توجه محبوبه که جلوی دید همه هست. باز گو کردنش هم فکر نمی کنم بیان سری باشه که ایشون گفتند.

این حس درونی هر فردیه ولی گاهی فراموش می کنیم. یادآوری چیز خوبیه.

یاعلی


نوشته شده در يكشنبه 20 خرداد 1386 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [13] | Rss
برف فراق [ مطالب روزانه ]

سلام.

همین اول عذر خواهی میکنم که دوباره متن بلندی نوشتم. نشد که کوتاهش کنم. اگه بخونی ضرر نمی کنی.

بحثی بین ما یعنی بین من وبرادر وپدرم در گرفته بود درمورد بی بندو باری تو جامعه .

برادرم تازگی یک خدمات کامپیوتری باز کرده .از مشتری هاش می گفت و این که خیلی از اون هایی که می آن پیشش برای گرفتن فیلم ویا میکس فیلم مشتری فیلم های غیر اخلاقی اند. وجالب این جاست که وقتی جواب رد می شنوند، تعجب می کنند و سری تکان می دهند!!

این بود که بحث شدت  گرفت وصحبت  ما هم گل کرد که چرا این طوری شده وضع جامعه وچه باید کرد و چه نباید کرد!

برادرم از بسیار عادی شدن این امور حرف می زد و می گفت که بالاخره باید این طور بشه. که ایمان پدرهای ما که دسترسی به مثلا فیلم های ضد اخلاقی نداشتند با ایمان  این نسل فرق داره که به راحتی آب خوردن این جور فیلم وموسیقی و ... دردسترشون قرار داره.

وپدرم هم که منطقانه بحث رو پیش می برد می گفت که : تند روی تو هر زمینه ای عواقب بدی داره. یک مدت زمان انقلاب به شدت جلوی هر آن چه به نظرشان مخالف می آمد رو گرفتند و حالا باید نتیجه اش رو هم ببینند. این که اگر کسی مدام تو نور باشه هیچ ازش لذت نخواهد برد واصولا از ارزشش خبردار نخواهد شد.

وهمین طور کسی که تماما درتاریکیه واز نور خبردار نیست بد زندگی مشقت بار و بیهوده ای داره. که لذت گشودن هیچ روزنی به سمت نوررو تاحالا تجربه نکرده . به دلیل فاصله ای که بین این دو ایجاد کرده اند . بین نور وظلمت ودسته بندی آدم ها. ( اصلا مخاطب  من کسی یا کسانی نیست.  ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)

من هم که ساکت نبودم می گفتم: هیچ وقت قبح این کارها نباید از بین بره وعادی جلوه کنه برای مردم. که اصولا زهر مار هیچ وقت برای بدن آدم عادی نمی شه!

پدرم که کاملا حرفم رو قبول داشت ، در ادامه بحث گریزی هوشمندانه زد به یک حکایت مولوی که به صورت حیرت انگیزی انگار برای همین موضوع بیان شده.

می گفت این حکایت حکایت ساده ای نیست که به نظر می آد. در درون خودش حکمت هایی نهفته داره که جز در مقام ومیدان عمل به راستی راز خودش رو هویدا نمی کنه.  من یاد این صحبت امام علی افتادم که حق در میدان عمل بسیار وسیع جلوه می کنه ومیشه درموردش دادهاکرد وصحبت های منطقی زیادی کرد ولی در مقام عمل خیلی تنگ وباریک میشه. واون وقته که مردعمل مشخص میشه از لاف زن.

اسمش رو پدرم گذاشته بود برف فراق. اول حکایت رو گوش کنید بعدش ربطش رو ببنید خودتون.

یک مارگیری بود که برای گرفتن مار و نشون دادنش به مردم به کوهستانی رهسپار شده بود. و میخواست با مکرهایی که بلده یک یا چند تا مار بگیره برای نمایش وپول درآوردن.

این جا مولوی شروع میکنه و میگه که هرچه قدر هم که آن چه که در جستجویش هستی سخت به دست بیاد آن که جوینده است عاقبت یابنده است. ودرادامه میگه که دائما درطلب باش و...

درطلب زن دائما تو هردو دست. که طلب دراه نیکو رهبر است.

لنگ ولوک و خفته شکل وبی ادب. سوی از می غیژواورا می طلب.

گه بگفت وگه بخاموشی وگه. بوی کردن گیر هر سو بوی شه.

همان طوری که حضرت یعقوب به فرزندان خود گفت که درطلب یوسف ازحد توانتان بیشتر کوشش کنید.

تمام حواستان را به کار ببندید واز روح خدا ناامید نشوید. هرجا نشانی از او یافتید به سمت او بروید.

هرکجا بوی خوش آید بو برید. سوی آن سر کاشنای آن سرید.

هر کجا لطفی ببینی از کسی . سوی اصل لطف ره یابی عسی.

این هم خوش ها ز دریاییست ژرف .جزو را بگذارو برکل دار طرف.

جنگ های خلق بهر خوبیست . برگ بی برگی نشان طوبیست.

جنگ های خلق بهر آشتیست. دام راحت دائما بی راحتی است.

...

بوی بر ازجزو تا کل ای کریم. بوی برازضد تا ضد ای حکیم.

...

درجستجوی مار بود درآن کوهستان برفی که ناگهان اژدهایی مرده وفسرده دید که از هیبتش دلش پر از بیم شد.

مارگیر از بهر حیرانی خلق . مارگیرد اینت نادانی خلق.

آدمی کوهی است چون مفتون شود؟ کوه اندر مار حیران چون شود؟

خویشتن نشناخت مسکین آدمی. از فزونی آمد وشد درکمی.

خویشتن را آدمی ارزان فروخت . بود اطلس، خویش بردلقی بدوخت.

صدهزاران مار و که حیران اوست.اوچرا حیران شدست و ماردوست؟

مارگیر آن اژدها را گرفت و به بازار بغداد آورد.که رجز می خوند که من برای گرفتنش چه سختی هایی رو که تحمل نکردم. او خیال می کرد مار مرده درصورتی که زنده بود وفقط از سرما افسرده وسرد شده بوده. ودرادامه دوباره مولوی توضیحات بیشتری میده که:

عالم افسرده است ونام او جماد. جامد افسرده بود ای اوستا.

باش تا خورشید حشر آید عیان. تا ببینی جنبش جسم جهان.

عصای موسی وقتی مار میشه، وقتی از مشتی خاک آدم به وجود می آد ، وقتی باد حمال سلمیان میشه و ماه فرمان بر حضرت محمد ، به خاطر این که:

مرده زین سواند  وزان سو زنده اند. خامش این جا وان طرف گوینده اند.

ووقتی فرمان خدا بیاد آن ها برای ما هم زنده میشوند.

سنگ براحمد سلامی می کند. کوه یحی را پیامی می کند.

ما سمیعیم وبصیریم وخوشیم.با شما نامحرامان ما خامشیم.

چون شما سوی جمادی می روید . محرم جان جمادان کی شوید؟

از جمادی، عالم جان ها روید.غلغل اجزای عالم بشنوید.

...

چون زحس بیرون نیامد آدمی . باشد از تصویر غیبی اعجمی.

خلاصه صدهزار آدم ساده همچون صیاد از ابلهی دور او جمع شدند.

جمع آمد هزاران ژاژخا . حلقه کرده پشت پا برپشت پا.

مرد را از زن خبر نی زازدحام.رفته درهم چون قیامت خاص وعام.

...

اژدها رو با طناب هایی بسته بود.درآفتاب گرم بغداد وقتی مار گرم شد وفسردگیش از بین رفت ، شروع به جنبیدن کرد واز این حرکت مردم متحیر نعره ها زدند وگریختند ومار هم بند ها را گسست و

بنده ها بگسست وبیرون شد ززیر. اژدهایی زشت غران همچو شیر.

درهزیمت بس خلایق کشته شد. از فتاده وکشتگان صد پشته شد.

مارگیرازترس برجا خشک گشت. که چه آوردم من از کهسار ودشت.

گرگ را بیدار کرد آن کور میش. رفت نادان سوی عزرائیل خویش.

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را. سهل باشد خون خوری حجاج را.

...

نفس اژدرهاست او کی مرده است. از غم بی آلتی افسرده است.

گر بیابد آلت فرعون او. که بامر او همی رفت آب جو.

آنگه او بنیاد فرعونی کند . راه صد موسی وصد هارون زند.

کرمکست آن اژدها ازدست فقر. پشه ای گردد زچاه ومال صقر.

اژدها را دار در برف فراق. هین مکش او را بخورشید عراق.

تا فسرده می بود آن اژدهات. لقمه ی اویی چو او یابد نجات.

مات کن او را وایمن شو زمات. رحم کم کن نیست او زاهل صلات.

کآن تف خورشید شهوت برزند.آن خفاش مرده ریگت پر زند.

می کشانش درجهاد ودرقتال. مرد وار الله یجزیک الوصال.

چونک آن مرداژدها را آورید. در هوای گرم وخوش شد آن مرید.

لاجرم آن فتنها کرد ای عزیز. بیست همچندانک ما گفتیم نیز.

تو طمع داری که او را بی جفا . بسته داری دروقارودروفا!

هرخسی این تمنا کی رسد؟ موسیی باید که اژدرها کشد.

صدهزاران خلق زاژدرهای او. درهزیمت کشته شد از رای او.

 بحث به این جا رسید که درنهایت منطقا جامعه ما هم به سمت آزادی همه جانبه پیش میره. تا این حد که(ناخواسته) مثلا ماهواره ها بتونند برنامه های خودشون رو در شبکه های ما بیاندازند و با روشن کردن تلویزیون شاهد مثلا فیلم های بدی باشیم.

حال با این اوضاع میخوای چه طوری بچه ات رو تربیت کنی؟ اگه الان بود از دسترسش کنار می کشیدی این موضوعات رو. منطقا هم طوری بارش می آوردی که  به قول پدرم واکسینه شده باشه ولی تو این اوضاع این جوری که تمام امکانات دنیایی ورفاهی و انحراف برای یک انسان فراهمه، تو این اوضاع چه طوری رفتار باید کرد؟ وآیا برای نجات ذهن پاک یک کودک راهی میمونه؟

به این نتیجه رسیدیم که تو این اوضاع هم یک انسان انتخاب گر وکسی که مختارانه نفسش را در برف فراق ودر بی مهری وبی توجهی نگه داشته وبه اون گرسنگی داده ، سلطان وامیر خودشه . میتونه هرکاری که به صلاحش هست رو انجام بده واز آن چه که بد می بینه عاقلانه چشم پوشی کنه.

 

کمال عقل و فرزانگی یک انسان به همینه که کاری کنه که بتونه خودش رو که عبارت است از یک وجود خلاق و بالقوه از دام های نفس آزادکنه و اون وقته که میتونه ادعا کنه زنده است وحس میکنه. ودنیا رو همون طوری می بینه که جانش می بینه. این نمیشه مگه با آزادی. با این توصیفات مشخصه چه آزادی ای. آزادی انتخاب.

این حرف رو قبول نداری؟

اصلا می تونی قبول نداشته باشی؟

نه؟

آخه تو چه راهی دیگه روشن تر از این جلوی خودت می بینی؟ ها؟

تو چرا قبول نداری ؟ اگه قبول داری چرا عملت یک جور دیگه است؟

چرا عصبانی میشی؟ چرا بی حجاب بیرون می آی ؟ چرا نماز نمی خونی؟ چرا این حرف رو زدی؟..................

چی من طالبانم یا تو؟ تو اصلا ضد دینی. همینی که هست. تو نمی فهمی. این به صلاحته. این طور اگه رفتار کنی سعادت مند میشی. حتی به زورهم که شده باید خوب باشی!!

خودت چماق به دستی . ها؟ .....

واین طوریه که جنگ دوباره شروع میشه. اصولا این شکوفایی عقل آدم انتخاب گر حاصل نمی شه مگر تو محیطی باز وآزاد و مختارانه. اگه کسی رو از چیزی منع کنید به سمت اون حریص تر میشه.

اگه به زور بخواهید کسی رو به راه بیارید، کاررو خراب تر کردید.

اگه قصد انسان سازی دارید که انسان درزمینه ای کاملا باز وآزاد رشد پیدا میکنه. توی همین هجوم انواع خطرها. امیدوارم سوء تفاهم نشه. منظور من آزادی به معنای انجام هر عملی نیست که این اصولا آزادی حقیقی نیست. آزادی حقیقی همانا آزاد شدن از نفسه که نمیشه مگه مختارانه.

نگاهی به جوامع غرب بیاندازید. مومن در اون جا مختارانه واز سر انتخابی اگاهانه دین دارمیشه. زنان آگاهانه حجاب رو انتخاب میکنند . و عاقلانه رو به سمت دین می آرند. چون درمحیطی هستند که امکان همه چیز برایشان هست. واز همه چیز ناامید به سمت تنها ریسمان محکم وقابل اطمینان روی می آرند.

ولی برای کسی که خواب آلودانه از بچگی درپناه این پناه گاهه واصولا ارزش واقعی این گنج رو نمی دونه به همان راحتی که به دستش آورده ، به همان راحتی هم از دست میده.

واجبار و خشونت حتی برای امری درست نتیجه ای معکوس داره. کسی به زور مار نفسش رو در برف فراق قرار نمی ده. چون نفس جاذبه داره. یک جور سرمستی وبی خویشی هرچند زودگذر به انسان میده که از رنج انسان بودنش ودرک خودش دورش میکنه. وهرچه قدر از خودش دورتر به خیال خودش آرام تره.

فقط وفقط انسان مختارانه می تونه نفسش رو درفراق ودور ازخودش بذاره تا آزاد بشه. واون هم موقعی است که درانتخاب هایش آزاد باشه.

برف فراق. حکمتی بس ژرف داره. که هرچی بیشتر کنکاش میکنی بیشتر چیز می فهمی.

بالاخره انسان ها به این مرحله میرسند. تو اون زمان با آگاهی فرهنگی و بینشی، فرزندانتون رو بزرگ خواهید کرد.

بذارید تمام روزنامه ها رو بخونند. تمام سخن ها رو بشنوند وبهترین رو انتخاب کنند . حتی اگر کافر گفته باشه . این سخن امام اول مسلمینه که با عاقلان بنشین واز حکمت هاشون استفاده کن حتی اگه کافر باشد!

دوستی میگفت نباید مستقیما جلوی بی حجابی رو بگیرند تا این فاجعه به لایه های درونی نره وبه اصطلاح درونی نشه. ومن گفتم که نه اصلا درونی هست که بیرونی نشون میده.

دارم می فهمم که او هم درست می گفت یک جواریی. اگه ستیزه یکی است تو دوتاش نکن. (یک نفرجاهلانه بی حجابه ویک نفر عامدانه. فرقه میان این دوتا)

خانواده ها باید فرهنگ درست انتخاب رو به بچه هاشون یاد بدهند نه این که بدون هیچ تفکر وتعقلی با این هجوم فرهنگی رهاش کنند تا خودش یاد بگیره.

هرچه هست اشکال از پدرو مادره. این که قرآن نمی خونند. این که اعتقاد درست درمونی ندارند. این که اصولا شناخت درستی از اعتقاداتشون ندارند. واین یک فاجعه است.

برای نجات خودت ونسلت این سخن پیرو علی رو گوش کن که:

برای این که بخوای تحت سلطه ی هیچ زورگو واستعمارگر واستحمارگر و متزوری نری ، بخوان وبخوان وبخوان.

یادت باشه که خدای تو هم اولین سفارشش خوندنه. اون هم به نام خودش. مستقیما. که خلق کرد. خدایی که آموختن با قلم رو یاد داد.

چقدر از خودم خوشم میاد. از این که این همه سخن وری کردم.

هرگز این طور نیست. ان الانسان لیطغی . ان راه استغنی. ان الی ربک الرجعی.

فقط کسی که عمل میکنه می دونه چه کار باید کرد. این خیلی وحشت ناکه. این یعنی خیلی به نفاق نزدیکیم. خیلی از اخلاص دوریم. خیلی از ایمان دوریم.

به علی (ع) نگاه کنید. به گفته ی خودش کسی غیراز او جرات جنگ کردن با عایشه رو نداشت. کسی جز او نمی توانست این فتنه رو خاموش کنه. کسی جز جرات نداشت با خوارج قرآن خوان نماز شب خون بجنگه!

وحشت ناکه.

فاصله ی بین حرف وعمل از زمین تا ثریااست. یک قدم برسر نفس وآن یکی دربهشت آرزو.

بخوان.

آمین.

یاعلی.


نوشته شده در يكشنبه 6 خرداد 1386 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [3] | Rss
ضرورت تغییر [ مطالب روزانه ]
 

سلام.

 

اگه اهل کنکاش ذهنی و خواهان شناخت ذهن هستی برای شناخت بیشتر خود، پیشنهاد می کنم با دقت این سری مطالبی رو که از این پست به بعد میذارم بخونی.

خلاصه ای از بعضی مطالب یک کتاب( ضرورت تغییر) اثر ((جیدو کریشنا مورتی ))رو این جا آوردم . خودم که از خوندشون کیف کردم.

 

با خوندشون یاد شریعتی افتادم. به همون روانی که دکتر شریعتی یک مطلب ادارکی رو توضیح میداد ایشون هم با به کار بردن دقیق الفاظ تونسته که مفاهیم عمیق ادراکی رو بیان کنه. توضیح زیاد نمی دم. کمی از مقدمه ی مترجم( رضا ملک زاده ) رو میذارم.

 

(( جیدو کریشنا مورتی همواره می گفت که هر کسی باید خود فروغ فرا راه خویشتن باشد. جوهر سخنان کریشنا مورتی این است که رستاخیز راستین تنها زمانی درجهان پدید خواهد امد که درون دل های یکایک آدمیان رستاخیزی درونی روی دهد. اگر چنین شود صلح جاویدان به جهان فراز خواهد آمد. برای وی روشن است که این دگرگونی انقلابی درهر فرد نه تدریجا بلکه آنا روی می دهد.

تنها در رابطه با اکنون است که می توانیم خویشتن را ادراک کنیم.))

 

ما جهان را ان گونه که هست نمی بینیم بلکه ان را بر اساس روابط گوناگونی که بامن (حافظه) دارد مشاهده می کنیم. واین جدایی زندگی رو تشکیل می ده. وپدید آورنده ی وجود روانی ماست که تمام تضاد ها وجدایی ها از آن بر میخیزد.

 

برای مثال وقتی شما به یک درخت نگاه می کنید اولین آگاهی که از وجود درخت دارید یک آگاهی سطحی است بدون هیچ پیش داوری. آگاهی بعدی بازتاب روانی ما نسبت به درخته. که وابسته به حافظه و انبار ذهنیات گذشته ی ماست. شروع میکنیم به قضاوت درمورد مثلا دوشت داشتن ویا نداشتن درخت. دراین گونه آگاهی میان (من) و(غیرمن) جدایی به وجود می آریم.

آیا می توان درخت رو بدون قضاوت مشاهده کنیم ؟ وهمین طور بازتاب ها وواکنش های خویش را هم بدون هیچ گونه داوری مشاهده کرد؟ در این صورت ما هم درمشاهده ی درخت وهم مشاهده ی خویشتن ریشه ی جدایی ها ومن وغیر من را از بیخ وبن برمی کنیم!

 

 

ایشون می گه که تعریف هرچیزی خود آن چیز نیست. و هیچ گاه واژه رو نباید با چیزی که واژه روشن گر آنه اشتباه کرد.

چون ممکنه به راحتی حواسمان پرت بشود و به خاطر هیجانات واحساساتمان، درگیر تعریف بشویم ودیگر خود آن را نبینیم.

من ومشاهده در یک جا نمی گنجند. یا من بدون دیدن وجود دارد یا دیدن بدون من. من همانا نادیدن است ومن نمی تواند مشاهده کند وآگاهی داشته باشد.

 

من رو مجموعه ای از یک سری احساس وقضاوت وسانسور وایده ها و تعصبات و اندیشه ها وذهنیات میدونه .همون چیزی که به پیله ازش یاد میکنه. پیله ای که هر انسانی به دور خود کشیده. که بین خودش وپیله اش( انبار ذهنیات) فاصله ای است. همین طور بین پیله ی خود وپیله ی یک نفر دیگر.  وهمین لفافه ها باعث تمام تضاد ها ومشکلات بشری واجتماعی انسان ها شده.

 

گذشته همان من است. دراکنون نشانی از من نیست.

ذهن درحقیقت همین گذشته و همین من است. واژه یا نماد وسیله ای برای روی گرداندن از واقعیت است. هرگاه مشاهده کننده ای نباشد آن گاه سکوت کامل خواهد بود. دراین هنگام که ذهن تهی از من وتهی از دام هاست کیفیت متفاوتی دارد و این آگاهی از آگاهی خود خبر ندارد.

 

وقتی که پندارها به دورافکنیم آن چه هست مقدس ترین چیزاست وآن را می توان به نام خدا یا هرنام دیگری خواند. این وقتی است که تو نباشی . وقتی تو باشی او نیست. وقتی تو نباشی عشق هست...

 

آیا زندگی مذهبی این است که دنیای معنوی رو از دنیای مادی جدا کنیم؟

کسی که زندگیش وقف سرگرمی وتفریحات می شود بی گمان انسانی دنیا پرست است هرچند که بسیار زیرک ودانشمند بوده وزندگی اش را آکنده از اندیشه های دیگران و یا خویشتن کرده باشد.اما رفتن به کلیسا یا مسجد درحالی که غرق در پیش داوری ها وتعصبات خویش هستیم نیز دنیا پرستی است. ونشان می دهد که یکسره از قساوتی که این کار دربر دارد ناآگاهیم.

 

کسی که خودرا در صومعه دربند کرده ودرساعات منظمی بر میخیزد  وبا دردست گرفتن کتابی به خواندن آن ویا به عبادت می پردازدنیز بی گمان دنیا پرست است.

 

سعی درجدایی بین زندگی معنوی ودنیایی وبین من وتو ومیان عشق ونفرت رفتاری غیرپارسایانه است. این همان ستیزه است. زندگی همراه با ستیزه زندگی معنوی نیست. این ادراک همانا هوشمندی است.

همین ادراک است که درست رفتار میکند. آن چه که بیشتر مردم هوشمندی می پندارند ، تنها مهارت در برخی از فعالیت های تکنیکی ویا زیرکی در ترفندهای تجاری یا سیاسی است.( همونی که قمشه ای از عقل موشی ازش یاد می کرد.)

 

برای برخورداری از پارسایی باید آن چنان بدون گزینش هوشیار باشیم که حتی هنگامی که معلوم ناگزیر از عمل است نیز از آن آزاد باشیم.

رهایی از معلوم تنها زندگی معنوی راستین است.

این کنش مشاهده ی بدون گزینش همانا کنش عشق است. زندگی معنوی همانا این کنش است. وهمه ی زندگی و ذهن معنوی این کنش است. بنابراین معنویت ، ذهن، زندگی وعشق یکی هستند!

 

 

 

 

 

کسی از ایشون پرسید آیا خدا هست؟

پاسخ داد: آیا برای فهمیدن داشتن ایمان لازمه؟آموختن بسیار مهم تراز شناختنه. آموختن اعتقادی پایان آن اعتقاد است. هنگامی که ذهن از اعتقاد آزاد باشد آن گاه است که میتواند ببیند.

این اعتقاد وعدم اعتقاد است که مارا اسیر میکند.زیرا این دو همانند هم هستند . آن ها دوروی یک سکه اند.

بنابراین می توان ایمان وکفر را یکسره کنار نهاد. معتقد وکافر همانند هم هستند. وبا هم فرقی ندارند.

وقتی این ها را کنار گذاشتیم آن وقت می تواینم این سوال را بپرسیم که آیا خدایی هست؟!

 

واژه ی خدا با همه ی سنت ها، خاطرات وبا همه ی اشارات عقلانی واحساسی اش همه وهمه خدا نیست.

واژه خود حقیقت نیست.

 

معشوق من  چون نقاب ز رخ  در نمی کشد... هرکس حکایتی به تصور چرا کند.

 

ذهن همانا واژه است وواژه همانا فکر است.

درمورد درخت، با توافق هم آن را می بینم ودرخت نام نهادیم ومیشناسیم. ولی درمورد خدا این واژه اشاره به امر مشخصی نمی کند. بنابراین هرکسی میتواند تصور خویشتن را از آن چه برایش هیچ مرجعی ندارد خلق کند. خداشناس به روش خود. روشن فکر به روش خود . غیر معتقد به روش خود.

 

امید باعث به وجود آمدن اعتقاد میشه. وبعد هم جستجوی اعتقاد. خود این امید از نومیدی حاصل شده. نومیدی از هر آن چه درپیرامون خود درجهان می بینم.  این دو هم دوروی یک سکه اند. این واژه ها تنها مارا به پندار رهنمون می شوند نه خدا. خدایی که نیایشش می کنیم همانا پندار ماست وفرد غیر معتقد به خدا به پرستش توهم خدایی دیگر مثل میهن یا اتوپیا یا کتابی که فکر می کند همه ی حقایق را در بر دارد می پردازد.

 

وقتی پنداری  در کار نباشد چه باقی می ماند؟

آن چه هست همانا مقدس ترین است. واژه ی خدا جز به پندار مارا رهنمون نمی شودوما این پندار را می پرستیم. وبه خاطر این پندار یکدیگر را مشتاقانه نابود می کنیم.

 

جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

 

برای مثال دریک لحظه ی مفروض آن چه هست شاید ترس یا نومیدی مطلق یا خوشی زود گذری باشد.این امور پیوسته درحال تغییرند. دراین حال مشاهده کننده تصور می کند که خودش تغییری نمی کند .درصورتی که خود او هم با افزودن وکاستن با اصلاح وتنظیم خود وبا شدن یا نشدن تغییر می کند.

آن چه هست همانا تغییراست.

 

برای پاره کردن پیله های محصور کننده ی خود نیازی به زمان نیست.همین تمایل تو برای این که به لفافه ی دیگری راه پیدا کنی وتمایلی که به گسترش خود داری نشان دهنده ی پیله ی تو وعملکرد آن است واین که اسیر آنی.

این فضاهای مابین ما وپیله های روانیمان ودیگران توسط فکر ایجاد شده. که سرچشمه ی تمام جدایی هاست.

 

برای سالم زیستن در این جهان باید دگرگونی  انقلابی در دل وذهن پدید آید.

دگرگونی راستین به هیچ روی پویش نیست.  در دگرگونی پویشی معلومی به معلوم دیگر دگرگون می شود . همه ی انقلاب های سیاسی چنین هستند.ولی دگرگونی حقیقی این گونه نیست.

دگرگونی حقیقی انکار هرگونه دگرگونی است . یعنی انکار دگرگونی به معنای متداول آن که عبارت است از پویش از یک معلوم به معلوم دیگر.

 

آیا اصلا دگرگونی وجود دارد؟

این پرسش زمانی به وجود می آید که تمام پویش های اندیشه به پایان رسیده باشد. اندیشه باید نفی شود.

فرایند دگرگون شدن انسانی گنه کار به انسانی پرهیزگار پیش رفتن از وهمی به سرابی دیگر است.

 

با خشم و خشونت وترس هنگامی که از درونم برمیخیزد  چه کنم ؟ آیا باید آزادشان بگذارم تا برهمگی وجودم چیره شوند؟ یا باید دگرگونی درمن به وجود بیاید؟

 

آیا این امر که این مسائل رو نمی توان به یاری متقابل آن ها را ازمیان برداشت برایت به خوبی روشن شده ؟

این احساس ها درنتیجه ی چالش ودرنتیجه ی کشاکش از درونمان برمی خیزد. وسپس نام برآن ها گذاشته می شود. همنی نام نهادن احساس آن را درالگوی کهن پابرجا می کند. هر گاه نامی براحساس خویش نگذاری وخود را با آن شناسایی نکنی این احساس تنها دراکنون وجود دارد و سپس خود به خود رهسپار فراموشی می شود.

نام نهادن بر آن را قدرت مند تر می کند وتداوم می بخشد . این همانا فرآیند کلی اندیشه است.

 

هرگونه تلاش برای از بین بردن این مسائل به روش سنتی( به کار بردن تمام کوشش خود برای رها شدن از آن) باعث پدید آمدن ستیزه های بیشتر ی می شود. من درحالی که خشن هستم که به معنای ستیزه است، ستیزه ی دیگری را که همان کوشش درراه خشن نبودن است نیز به آن افزوده ام.

همه ی اخلاقیات جامعه وهمه ی دستورهای دینی شامل این روش می شوند. اگر ذهن روش سنتی را ترک کند آن گاه با معصومیت به مساله نگاه می نگرد. انگار برای اولین بار است که با ان روبه رو شده واگر چنین شود آیا اصلا مساله ای به نام ستیزه وجود دارد؟!

تایید کردن ، محکوم کردن ویا تفسیر مساله بر پایه ی لذت ورنج همگی شامل این عادت سنتی می شوند که کاری درمورد مساله انجام دهیم.

اما اگر ذهن با ادراک بفهمد که چنین روشی بدون بازده وابلهانه است همگی آن هارا به کنار می نهد.  آن گاه بسیار حساس بسیار منظم وآزاد می شود.

ساده باش این معجزه ی ادراک است. ادراک با دل وذهنی که کاملا از گذشه پیراسته است.

 

نفی مثبت ترین کردار هاست.

 

این مردود بودن روش سنتی منو خیلی تو فکر برد. این که تمام آموزه های دینی ما هم همین گونه اند.

ولی به این جا رسیدم که واژه با خود آن امر متفاوت است.وتعریف هر چیزی با خود آن امر فرق دارد.

 

این جاست که تفاوت بین ایده وعمل مشخص میشه. همونی که خدا تو قرآن میگه آیا تصور میکنید همین که بگویید ایمان آورده ایم رها میشوید؟ مسلما شما را به انواع آزمایشات مانند گرسنگی وفقر و نقص اموال وجان ها می آزماییم.

این یعنی درک. به نظر من ما ها تماما مقلدیم. هیچ درک و هوشمندی از آن چه انجام می دهیم نداریم.

وبه قول آقای کریشنا مورتی این درک زمانی حاصل میشه که تو نباشی . یعنی حجاب تصورات تو نباشد.

به نوعی ساده زندگی کردن یا معصومانه با جهان برخورد داشتن نیازه.  ( همون قناعت دربرخورد با جهان که دون خوان میگفت)

مایلم تو این زمینه با شما گفتگو کنم. همچنین این کلمه ی نفی مثبت ترین کارهاست.

درمورداین نظر اقای مورتی درباره ی دستورات دینی واین که آنها همه جزو این دسته ی مقابله ی سنتی با ستیزه ها است. ایشون اصولا اعتقاد دارند که تغییر تدریجا صورت نمی گیرد بلکه یک باره درنیتجه ی ادارک ومشاهدی ماهیت ذهن و خود است. دراین صورت است که مثلا یک فرد گنه کار می تواند متحول شود.

همه میدونیم که خدا ما رو برای عبادت آفریده. گفته منو عبادت کن تا یقین به سراغت بیاید. این مستلزم انجام دستورات اونه. اعم از دستوارت عبادی اش یا جزایی اش(برخورد سنتی)

میدونم این یک موضوعی است که بستگی به میزان مراقبه ودرک ما از این موضوع داره. اصولا به قول کریشنا مورتی این سوال رو کسی میکنه که از دست ذهنیات خودش رها نشده. ولی دوست دارم اگه شد تبادل تفکری باشه.

این که نفی درست ترین کردار هاست.

 

یاعلی

 


نوشته شده در يكشنبه 30 ارديبهشت 1386 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [6] | Rss

لیست صفحات :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9