اندیشه
[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

اندیشه

امکانات وبلاگ
    
نوشته های پیشین

لوگوی دوستان

نظرسنجی ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 53
بازدید دیروز : 32 ‍
بازدید این ماه : 808
بازدید امسال : 8259
بازدید کل : 22396
تعداد پست ها : 43

مردن و زنده شدن [ مطالب روزانه ]

 

((ولا تقولن لشی انی فاعل ذلک غدا. الا ان یشاء الله واذکر ربک اذ نسیت وقل عسی ان یهدین ربی لاقرب من هذا رشدا.))

(تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد. مگر آنکه بگویی اگر خدا بخواهد وخدا رالحظه ای فراموش مکن وبگو امید است خدای من مرا به حقایقی بهترازاین هدایت فرماید.)

نوبهار است درآن کوش که خوش دل باشی . که بسی گل بدمد باز وتو درگل باشی.

تو شهر ما سه تا درخت خوب رشد میکنه. اولیش اکالیپتوسه .بعدش کاج وسومیش قشدلی یا قوشدلی. دوتای اولی که خدا رو شکر همیشه سبزند! می مونه این قشدلی که آخرهای اسفند شروع میکنه به جوونه زدن ولباس نو تن کردن. جوونه هاش هم خیلی خوشگلند. یک جوونه ی کاکلی  بنفش وسبز هستند که روی شاخه های نورس وجدیدسبز میشند.

همین درخت های قشدلی کلی حال وهوای شهر رو قشنگ میکنه. بهاریش میکنه. نوید عید رو میده.

همیشه تازه شدن ونو شدن هیجان وشور داشته. التهاب وشوق داشته. یک حس شیرین زندگی همراهشه.

توی کل کائنات ولوله میشه انگار.

اول خورشید هوارو گرم میکنه . زمین کم کم نفس می آد. زنده میشه وبا زنده شدنش به همه چیز زندگی می ده.  آدم ها هم نو میشند. لباس هاشون . وسائلشون. دیدن هاشون. بازدیدهاشون و..............

یک معجزه که هرساله جلوی چشم های خواب آلود ما اتفاق می افته. 

اون قدر سرد وخشک بود واون قدر بی رحمانه رفتار میکرد که فراموشمان می شد که روزی طروات وگرمی وحس زندگی وجود داشته.

همیشه همین طوره . اساس طبیعت به دگرگونیه.

ولی بهاری می آد که دیگه خزانی درپی اش نیست. روزی است که شبی درپی اش نیست. زنده شدنی است که مردنی درپی اش نیست. بعد از مردنی که عقب گردی درپی اش نیست.

ما تبعیدیان زمینی فسرده از افسون سرما دریچه ی دلمان را به روی گرمای وجود تو باز می کنیم که می دانیم کجا خانه داری. آمین.

یا مقلب القلوب والابصار . یا مدبر اللیل والنهار . یا محول الحول والاحوال . حول حالنا الی احسن الحال.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [19] | Rss
شک و یقین [ مطالب روزانه ]

آیت الله بهجت ( دامت برکاته):

 

((انسان ها دو دسته اند: 

1-    متعبد (یقین دار)  

2- غیر متعبد ( شاک)

انسان های متعبد با یقین پیش میروند وتا یقین حاصل نکنند جلو نمیروند.

 

به آن چه می دانید عمل کنید. به آن چه نمی دانید خدا علم می دهد.))

 

این جمله رو که گوش کردم دونستم جزو کدام یک از این دسته هام!

 

(( هیچ چاره ای از بلیات دنیویه واخرویه وداخلیه وخارجیه نیست مگر این که با خدا بودن وبا خداها بودن ومعیت داشتن وتبعیت داشتن . ما اگر از انبیا دور شدیم گرگ های داخل وخارج خوردند مارا!))  

 

هیچ راهی نیست مگر با خدا بودن .

راست میگفت سید هانی! 

 

زیادی به خودم مطمئن هستم. اتکای خودم به خودم شده. وچه بد تکیه گاهی.

 

((یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.))                                                             

 


نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [1] | Rss
انتخاب [ مطالب روزانه ]

برای همه ی ما تنها دو راه وجود دارد ؛ یا لبریز از ترس باشیم یا مملو از عشق.
(آلبرت اینشتین)

چه دارد جهان جز دل ومهر یار   مگر توده هایی زپندارها(علامه طباطبایی)

-بابا حسن یک داستان بگو از جوونی هات .
-یک رمضون علی بود درشهر ما آبادی ما این رفت شمال. برای این که برنچ بخره. این رو غریب گز گزید.
غریب گز یک جنوریه که غریبه هارو میگزه.
این رمضون علی رو گزید.این حالش بد شد.
بستیمش با طناب وانداختیمش تو جوال وبه درخت بسیتم. وهی تابش دادیم وهی تابش دادیم.(باکلی خنده  )
بعد انداختیمش پایین و بعدش م که بالا آورد وخوب شد.
همین.

-یکی دیگه
-ما تازه خربزه هارو گذاشته بودیم برای فروش که یکی آمد از تهرون با نیسانش که بخره.
گفت عمو این ها شیرین هست یانه؟ من هم گفتم به خدا قندشیرینه!!
بعدشم کلی خوشحال شدو همه رو اون روز خرید وبرد وماهم پولش رو گرفتیم. هههه
-عجب بلایی بودی تو.
یکی دیگه.
-من وجعفرآقا (ارباب باباحسن) رفتیم شکار. تو کوه باید  از کوه بالا میرفتیم. من جلو تر میرفتم واون از یک جایی نتونست دیگه بیاد بالا . من هم خندیدم واون کلی سرخ شد وگفت نیکشو باز میکنه!!
هههه
-بابا حسن چه جوری با مادرجون آشنا شدی؟
-هیچی من گزک آبم بود رفتم رودخونه وبرگشتم دیدم عذرا زنم شده.ههه
-مادرجون باباحسن این جوری میگه راست میگه؟
-ماردجون یک جشم غره ی مادرجونی میره و بعد میگه : پاشنه ی درخونمون رو کنده بود.من اصلا بهش نمی دادند. هزار بار رفت واومد تا قبول کردند. من پونزده سالم بیشتر که نبود.
-اییی.
عجب این باباحسن دروغ گو شده!
-اون زمون دختر ها ارج وقبر داشتند!هزار بار میرفتند ومی آمدند تازه قول دختر رو میدادند. مثل الان نبود که......

تو رخت خوابش خوابیده  بلند میشه وسوندشو به دستش میگیره.
-وای باباحسن  چرا سوندت پرا زخونه؟!
-چه میدونم .
خدایا زودتر راحتم کن.
چند روز بعد بیمارستان عمه : بابا بگو  یاالله . یاعلی.  یا محمد.یک نفس. یک نفس عمیق وبعدش...............


هیچ وقت شدت دوست داشتنم نسبت به تو تغییر نکرده.حتی حالا که چند ساله از پیش ما رفتی.

بعضی پنجشنبه ها که میام کنارقبرت بازم چشمم به اون بیت شعر اقبال میفته که:

پریشان هر دم ما ازغمی چند. شریک هر غمی نامحرمی چند. ولیکن طرح فردایی توان ریخت. اگر دانی بهای این دمی چند.


وبعد به این فکر میکنم که کسی مثل تو که تمام عمرش با عشق زیسته مگه امکان داره بمیره واز یاد بره؟! 


نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [7] | Rss
رندی [ مطالب روزانه ]

انا لله انا الیه راجعون.

 

خبر  تلفنی به ما رسید.

صدای مادرم بلند شده بود : وای خدای من. لااله الاالله. جدی میگی ؟ بیچاره شدند ، خدایا صبرشون بده ...

من گیج ومات با شنیدن این جملات از دهان مادرم دویدم پای تلفن.

تلفن تمام شد. مامان چی شده؟

 

-          صادق شرفی وزن وبچه اش تصادف کردند. زن و دخترش جا درجا مردند.

-          چی؟؟

-          مردند

-          چی؟؟

-          مردند

-          یعنی چی آخه ................................................. ( مگه میشه)

مردند. مردند. به همین راحتی.

 

یکی از پولدارترین افراد ایرانی بودند. ومن مدام تو ذهنم می آمد تیپشون ، قیافشون .......

مردند.

خدایا الان کجاند. یادم افتاد به اندازه ی یک صدم ثانیه مراسم میهمانی های آن چنانی شان را که فقط چند ده میلیون تومن برای یک میهمانی شان بوده.

میهمانی های باشکوه. لباس هاو.............

 

 

البته خانواده ی مذهبی بودند. خانم هاشان که حجاب کاملی داشتند. دست به خیرشان هم خوب بوده.

 

نیستند دیگه. دیشب بودند . ولی صبح امروزو ندیدند. خدایا درپناهشان بگیر.

 

به قول پدرم زندگی یک روش خاصی داره. گاهی یک نگاه مهربانانه ای که به یک بچه  از سر صدق میکنی قبول درگاه دوست میشه ولی خرج های کلان برای خیرات و... قبول نمیشه.

 

زندگی روش خاصی داره.

رندی.

این تنها کلمه اییه که کمکم میکنه تا درک کنم این مکر جهانو.

پدرم به من میگفت رند کسی که مثلا توی بارون وسرما درحالی که کاپشن نواش رو هم تازه پوشیده ( کاپشنی که به زحمت پس انداز های متوالی ماهیانه تونسته بخره ) وقتی به یک گدای زشت و متعفن وآشغال جمع کن میرسه ( کسی که نه به کسی محل میده نه کسی به اون محل میده)

یک دفعه کاپشنشو درمی آره ومیندازه رو دوش اون طرف ومیره پی کارش!

کسی که دربند سود وزیان نیست. حتی تو رابطه اش باخدا. چه خوب معامله ای میکنه.

کسی که بودنشون نشون از بودن یک صفت خداییه. هرعملش نشون از یک صفت.

رند کیه؟

رندانه باید زیست.  

 

حاصل کارگه  کون ومکان این همه نیست ............. باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل وجان شرف صحبت جانان غرضست ............. غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست

منت سدره وطوبی زپی سایه مکش...................... که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آنست که بی خون دل آید بکنار................... ورنه باسعی وعمل باغ جنان این همه نیست

چند روزی که درین مرحله مهلت داری  .............خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی  ....................... فرصتی دان که زلب تا بدهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار.................که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته ی زار ونزار .................... ظاهرا حاجت تقریروبیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی ........................پیش رندان رقم سود وزیان این همه نیست

 

  دعوتت میکنم امشب  (خودم )( بالحن حسنی مجری خوب شبکه ی سه) به خوندن این شاه بیت های رندانه ی حافظ.


 از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود  +  زینهار ازاین بیابان وین راه ء بی نهایت
چیست این سقف بلند ساده ء بسیار نقش ؟  +  زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
حدیث چون چرا درد سر دهد ای دل  +   پیاله گیرو بیاسا زعمر خویش دمی
 بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم   +  فلک را سقف و بشکافیم و طر ح نو در اندازیم
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری  +  شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم  +    که " شهیدان کی اند این همه خونین کفنان "
   گفت " حافظ من و تو محرم این راز نه ایم  +  از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان "
حدیث از مطرب و می گو وراز دهر کمتر جوی +  که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

دوش بامن گفت پنهان کار دانی تیز هوش   +   وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
    گفت " آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع   +  سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش "
   و ا نگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک    +  زهره در رقص آمدو بر بط زنان می گفت " نوش "
  " با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام    +  نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ! "
فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز   +  تا به میخانه  پناه از همه آفات بریم
     معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد  +  هرکس حکایتی به تصور چرا کنند ؟
مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز  +   ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
راز درون پرده زرندان مست پرس     +    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

من ارچه عاشقم و رندو مست و نامه سیاه  +  هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

روز نخست چون دم رندی زدیم وعشق   +        شرط آن بود که جز ره  آن شیوه نسپریم
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست  +      در دگر زدن اندیشه ء تبه دانست
       زمانه افسر رندی نداد جز به کسی       +       که سر فرازی عالم در این کله دانست
 عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ  +   قران زبر بخوانی در چارده روایت
 
        


     عاقلان نقطه ء پرگار وجود اند ولی  +   عشق داند که در این دایره سر گردانند
 دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد  +  عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
    بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق   +  مفتی عقل در این مساله لا یعقل بود

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید  +   زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
 
   حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است +  کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
 
راهی است راه ء عشق که هیچش کناره نیست   +  آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
     هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود     +   در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
               مارا از منع عقل مترسان ومی بیار    +   کاین شحنه در ولایت ما  هیچ کاره نیست
   فرصت شمر طریقه ء رندی که این نشان  +    چون راه ء گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

این ابیات انتخاب شده برگرفته از وبلاگ ارزشمند سخنه  که با یک سرچ ساده پیدا ش کردم.


نوشته شده در يكشنبه 29 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [3] | Rss
عقل وعشق [ مطالب روزانه ]

 

 

زعقل اندشه ها زاید که مردم را بفرساید.
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

 


ای عقل تو به باشی دردانش ودر بینش.. یا آن که به هرلحظه صد عقل ونظر سازد.

گرزان که نه ای طالب جوینده شوی با ما                    ورزانکه نه ای مطرب گوینده شوی باما
گر زانکه تو قارونی درعشق شوی مفلس                    ور زانکه خداوندی هم بنده شوی ما را
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند                    گر مرده ی ور زنده هم زنده شوی باما
درژنده درآیک دم تا زنده دلان بینی                            اطلس به دراندازی درژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست ودرختی شد                  این رمز چو دریابی افکنده شوی باما
شمس الحق تبریزی با غنچه ی دل گوید                     چون باز شود چشمت بیننده شوی باما

 

از عقل وعشق گذر کنیم دمی و
ویادآوری کنیم روز مهر ومحبت ایرانی را.
بیست ونه بهمن روز جشن اسفندگان.
روز خانم های خانه.
روز محبوبه های ایرانی
روز بزرگداشت زن وشخصیت او
وچه خوب قدیم ها قدر این فرشتگان زمینی رو میدونستند.
قلب زن یک معدن گنجه مادامی که تیره نشه از گرد وغبار غم
جالب این جاست که میگند بیشتر جهنمی ها هم زن هستند!!
درحالی که بهانه ی خلقت یک زنه که سرور تمام زنان عالمه
وچه خوب این سنت بعداز عبوراز فیلتر آموزه های زرتشت ازحالت اسطوره ای واله ای به صورت یک نماد مهر رو محبت خداوندی دراومد.
این یک نماده.
زنده اش کنید.
حتی اگه قرار بود از همین امروز این سنت ایجاد بشه ، چه کار پسندیده ای میشد.

 برای اولین باربود که فهمیدم که چرا نگاه به صورت ماهت عبادت است.
من نمیدونم این روز متعلق به تنها محبوبه های خانم است یا کل خانم ها.
ولی من این روز رومتعلق میدونم به مادرم و هرزن دیگه ای که صرفازن است. 

اگه این تغییره من تغییرش میدم به روز ..............  که زنده بماند این صفت زیبا.

خودت یک اسم بذار روش . یک اسم که شایسته ی این معنی باشه.
وبه راستی مگر ارج گذاشتن به یک حقیقتی این چنین چیزی جزاز جنس عشق است؟!

عشق شادی است. عشق آزادی است. عشق آغاز آدمی زادی است.


 


نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [3] | Rss

لیست صفحات :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9