| [ بستن ] |
|
اندیشه |
وچقدر خوبه که دست خدا مدام بالا سرمه. چقدر خوبه که مواظبمه. بااین که غرق شدم دردریای وحشت!
ولی درهر حال تو بامنی . تو هر لحظه . دستان لرزانم را بگیر . من خیلی خستم. ترس ایمان وارونه است می دونم. خیلی چیزهاست که می دونم ولی تونیستی که معناش کنی برام! آه خدایا. هذیان گویی های من هم تمامی نداردانگار.
وچقدر خوبه که انسان یک بودن نیست ویک شدنه. ولی چقدر غریبانه ترسناک میشه این شدن درنبود تو.
خدایا چقدر دوریم ازتو. با این که نزدیک تری از من به خودم! این یعنی چی؟
من با تمام شدن هایم قبلی وحالم هر لحظه تمنای آزادی از این جبر آزادی را دارم!
به نام تو.
بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید درگنج حکیم.
تو من نیستی ومن تو نیستم!
من درهر لحظه یک شدنم. یک نوسان یک تردید. تو یک لحظه حر کافرم و تو یک چشم به هم زدن دیگه یک حر آزاده !
بستگی به من داره. به هر لحظه باورم. به هر لحظه شدنم.
بی باور هم بودن پوچیه! یاباید بد باشی یاخوب. حد وسط پوچیه!
خیلی مهمه که به این باور خودم رسیدم. باید هر کسی خودش لمس کنه این حقیقت رو.
نمی دونم دیگران هم درگیر این مساله هستند یانه! شاید موضوع براشون حل شده باشه! ولی من با تمام وجودم درگیرش هستم. وچه جنگیه !
باید جا نزنم. بیام به معرکه. سرنوشتمو خودم رقم بزنم . یا پیروزی یا خفت . هیهات من الظله!
دوباره برگشتم. دوباره ایمان آوردم. چه سخت وچه آسان میشه بعد از این کارها!
من هیچ کاره ام. من همه کاره ام!
همین.
یاعلی.
سلام
توی دستشویی عمومی مسجد جامع شهرمان توی یک اتاق کوچولو مثل سوراخ! کنار در دستشویی یک پیرمرد زندگی میکنه!
مردم بعداز دستشویی رفتن به اون یک پولی می دهند . وچه پولی سکه!!
از اتاقش اومد بیرون . آروم با سری افتاده حرکت کرد به دیوار روبه رویی کنار درتکیه داد وهمچنان سرش پایین . انگارفقط می خواست اعلام حظور کند. گفتم حتما پول میگیرد. که نگاهم به ظرف رویی سکه هایش افتاد که روی صندلی پاره پوری کناراتاقش بود.
دلم به حالش بدجوری سوخت. توی این هوای سرد . اونم همچین جایی یک پیرمرد...
دلم و زدم به دریا وازش یک عکس گرفتم. بعدش ازش پرسیدم شما این جا زندگی می کنید؟
یک نگاه نگران ودرعین حال شرمنده ای به من انداخت ودوباره سرش پایین بود وچیزهایی درمورد یک زن که شوهرش معتاداست وپیگیرکارهای طلاق است کرد. وگفت که جلوی معتادهارا باید بگیرند.
فکر کردم نکند خیال کرده است که من می خواهم بروم خبرچینی اش را بکنم وبگویم که این یک آدم معتاد ...
برای این که خیالش راحت شود گفتم این جا که خیلی سرد است و...
وادامه داد داستان زندگی دخترش را که شوهری معتاد داشته و...
من بالای پله ها ایستاده بودم ومنتظر مادروخواهرم. پولی همراهم نبود . تازه می خواستم بعدش برم از عابربانک یک پولی بگیرم برای مخارجم!
خیلی دوست داشتم یک هزاری یا حتی بیشتر بهش بدم. که خواهرم آمد واوهم که دید من دارم بااو صحبت می کنم . اونم اظهار همدردی کرد وگفت درست می شه ان شاءالله . ویک دویستی داد. به پیرمرد.
زدیم بیرون .
نزدیک های غروب بود. شهر بود ورنگارنگی چراغ های مغازه ها واجناسشون. درخشش طلای پشت ویترین ها. و جوانان خوش آب ورنگ فراوان . با قدم های محکم ومطمعن ولبخند هایی از رضایت وشادی .
وراجی بلند بلند بعضی زنان درمورد بد بودن جنس های یک مغازه .
وجیب پر پول من. واحساس امنیت از خرج کردن آن.
ایستادیم برای تاکسی . صدای اذان مسجد جامع . حی علی الصلوه . حی علی الفلاح.
الله اکبر .الله اکبر. لا اله الا الله . لا اله الا الله.
سلام به همه ی دوستان عزیزم.
عشق را نمی دانم که چگونه است. اگر مهر است که نهاد من از مهر است. اگر آتش است که درمن نیست. اگر جوششی کوراست که نمی خواهمش. اگر التهاب تنهایی بی پناه است… شاید. شاید. شاید.
آب است به جوی من. صد حیف که دربندم. نازموده وخام هستم. نامحرم یارهستم.
پاک هست دیده ی بینایش . من مات خودم هستم. اما نرود یک دم غم از تک این خانه. چون بارنمی یابه . ازدست تمناها!!
