اندیشه
[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

اندیشه

امکانات وبلاگ
    
نوشته های پیشین

لوگوی دوستان

نظرسنجی ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 47
بازدید دیروز : 32 ‍
بازدید این ماه : 802
بازدید امسال : 8253
بازدید کل : 22390
تعداد پست ها : 43

رندی [ مطالب روزانه ]

انا لله انا الیه راجعون.

 

خبر  تلفنی به ما رسید.

صدای مادرم بلند شده بود : وای خدای من. لااله الاالله. جدی میگی ؟ بیچاره شدند ، خدایا صبرشون بده ...

من گیج ومات با شنیدن این جملات از دهان مادرم دویدم پای تلفن.

تلفن تمام شد. مامان چی شده؟

 

-          صادق شرفی وزن وبچه اش تصادف کردند. زن و دخترش جا درجا مردند.

-          چی؟؟

-          مردند

-          چی؟؟

-          مردند

-          یعنی چی آخه ................................................. ( مگه میشه)

مردند. مردند. به همین راحتی.

 

یکی از پولدارترین افراد ایرانی بودند. ومن مدام تو ذهنم می آمد تیپشون ، قیافشون .......

مردند.

خدایا الان کجاند. یادم افتاد به اندازه ی یک صدم ثانیه مراسم میهمانی های آن چنانی شان را که فقط چند ده میلیون تومن برای یک میهمانی شان بوده.

میهمانی های باشکوه. لباس هاو.............

 

 

البته خانواده ی مذهبی بودند. خانم هاشان که حجاب کاملی داشتند. دست به خیرشان هم خوب بوده.

 

نیستند دیگه. دیشب بودند . ولی صبح امروزو ندیدند. خدایا درپناهشان بگیر.

 

به قول پدرم زندگی یک روش خاصی داره. گاهی یک نگاه مهربانانه ای که به یک بچه  از سر صدق میکنی قبول درگاه دوست میشه ولی خرج های کلان برای خیرات و... قبول نمیشه.

 

زندگی روش خاصی داره.

رندی.

این تنها کلمه اییه که کمکم میکنه تا درک کنم این مکر جهانو.

پدرم به من میگفت رند کسی که مثلا توی بارون وسرما درحالی که کاپشن نواش رو هم تازه پوشیده ( کاپشنی که به زحمت پس انداز های متوالی ماهیانه تونسته بخره ) وقتی به یک گدای زشت و متعفن وآشغال جمع کن میرسه ( کسی که نه به کسی محل میده نه کسی به اون محل میده)

یک دفعه کاپشنشو درمی آره ومیندازه رو دوش اون طرف ومیره پی کارش!

کسی که دربند سود وزیان نیست. حتی تو رابطه اش باخدا. چه خوب معامله ای میکنه.

کسی که بودنشون نشون از بودن یک صفت خداییه. هرعملش نشون از یک صفت.

رند کیه؟

رندانه باید زیست.  

 

حاصل کارگه  کون ومکان این همه نیست ............. باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل وجان شرف صحبت جانان غرضست ............. غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست

منت سدره وطوبی زپی سایه مکش...................... که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آنست که بی خون دل آید بکنار................... ورنه باسعی وعمل باغ جنان این همه نیست

چند روزی که درین مرحله مهلت داری  .............خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی  ....................... فرصتی دان که زلب تا بدهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار.................که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته ی زار ونزار .................... ظاهرا حاجت تقریروبیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی ........................پیش رندان رقم سود وزیان این همه نیست

 

  دعوتت میکنم امشب  (خودم )( بالحن حسنی مجری خوب شبکه ی سه) به خوندن این شاه بیت های رندانه ی حافظ.


 از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود  +  زینهار ازاین بیابان وین راه ء بی نهایت
چیست این سقف بلند ساده ء بسیار نقش ؟  +  زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
حدیث چون چرا درد سر دهد ای دل  +   پیاله گیرو بیاسا زعمر خویش دمی
 بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم   +  فلک را سقف و بشکافیم و طر ح نو در اندازیم
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری  +  شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم  +    که " شهیدان کی اند این همه خونین کفنان "
   گفت " حافظ من و تو محرم این راز نه ایم  +  از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان "
حدیث از مطرب و می گو وراز دهر کمتر جوی +  که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

دوش بامن گفت پنهان کار دانی تیز هوش   +   وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
    گفت " آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع   +  سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش "
   و ا نگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک    +  زهره در رقص آمدو بر بط زنان می گفت " نوش "
  " با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام    +  نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ! "
فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز   +  تا به میخانه  پناه از همه آفات بریم
     معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد  +  هرکس حکایتی به تصور چرا کنند ؟
مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز  +   ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
راز درون پرده زرندان مست پرس     +    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

من ارچه عاشقم و رندو مست و نامه سیاه  +  هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

روز نخست چون دم رندی زدیم وعشق   +        شرط آن بود که جز ره  آن شیوه نسپریم
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست  +      در دگر زدن اندیشه ء تبه دانست
       زمانه افسر رندی نداد جز به کسی       +       که سر فرازی عالم در این کله دانست
 عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ  +   قران زبر بخوانی در چارده روایت
 
        


     عاقلان نقطه ء پرگار وجود اند ولی  +   عشق داند که در این دایره سر گردانند
 دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد  +  عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
    بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق   +  مفتی عقل در این مساله لا یعقل بود

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید  +   زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
 
   حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است +  کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
 
راهی است راه ء عشق که هیچش کناره نیست   +  آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
     هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود     +   در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
               مارا از منع عقل مترسان ومی بیار    +   کاین شحنه در ولایت ما  هیچ کاره نیست
   فرصت شمر طریقه ء رندی که این نشان  +    چون راه ء گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

این ابیات انتخاب شده برگرفته از وبلاگ ارزشمند سخنه  که با یک سرچ ساده پیدا ش کردم.


نوشته شده در يكشنبه 29 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [3] | Rss
عقل وعشق [ مطالب روزانه ]

 

 

زعقل اندشه ها زاید که مردم را بفرساید.
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

 


ای عقل تو به باشی دردانش ودر بینش.. یا آن که به هرلحظه صد عقل ونظر سازد.

گرزان که نه ای طالب جوینده شوی با ما                    ورزانکه نه ای مطرب گوینده شوی باما
گر زانکه تو قارونی درعشق شوی مفلس                    ور زانکه خداوندی هم بنده شوی ما را
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند                    گر مرده ی ور زنده هم زنده شوی باما
درژنده درآیک دم تا زنده دلان بینی                            اطلس به دراندازی درژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست ودرختی شد                  این رمز چو دریابی افکنده شوی باما
شمس الحق تبریزی با غنچه ی دل گوید                     چون باز شود چشمت بیننده شوی باما

 

از عقل وعشق گذر کنیم دمی و
ویادآوری کنیم روز مهر ومحبت ایرانی را.
بیست ونه بهمن روز جشن اسفندگان.
روز خانم های خانه.
روز محبوبه های ایرانی
روز بزرگداشت زن وشخصیت او
وچه خوب قدیم ها قدر این فرشتگان زمینی رو میدونستند.
قلب زن یک معدن گنجه مادامی که تیره نشه از گرد وغبار غم
جالب این جاست که میگند بیشتر جهنمی ها هم زن هستند!!
درحالی که بهانه ی خلقت یک زنه که سرور تمام زنان عالمه
وچه خوب این سنت بعداز عبوراز فیلتر آموزه های زرتشت ازحالت اسطوره ای واله ای به صورت یک نماد مهر رو محبت خداوندی دراومد.
این یک نماده.
زنده اش کنید.
حتی اگه قرار بود از همین امروز این سنت ایجاد بشه ، چه کار پسندیده ای میشد.

 برای اولین باربود که فهمیدم که چرا نگاه به صورت ماهت عبادت است.
من نمیدونم این روز متعلق به تنها محبوبه های خانم است یا کل خانم ها.
ولی من این روز رومتعلق میدونم به مادرم و هرزن دیگه ای که صرفازن است. 

اگه این تغییره من تغییرش میدم به روز ..............  که زنده بماند این صفت زیبا.

خودت یک اسم بذار روش . یک اسم که شایسته ی این معنی باشه.
وبه راستی مگر ارج گذاشتن به یک حقیقتی این چنین چیزی جزاز جنس عشق است؟!

عشق شادی است. عشق آزادی است. عشق آغاز آدمی زادی است.


 


نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [3] | Rss
امام کیست. [ مطالب روزانه ]

فرق قاتلان زاهد امام حسین ویاران باصلابت امام حسین دراینه که یاران امام حسین قبل از دین دار بودن آزاده بوده اند.  قاتلان دین دار امام حسین جز این نیست که ظاهر دین رو چسبیده بودند که چیزی نیست جزانجام واجباتی مثل نماز وحج و...
وبه قول شما درک شناخت امام زمان را نداشتند. واصلا چنین نیازی درخود حس نمیکردند که بخواهند درک کنند. کسی که خودش رو به حق بدونه جایی برای سر تسلیم فرود آوردن به یک حقیقت رو نداره.
نمی دانم که آیا تردیدی هم داشته اند یا نه؟ ولی چرا تردید آن ها باعث نشد که چشم هایشان بازشود وحق را درک کنند . ( اصولا تردید به خاطر اینه که طرف از کردار خودش مطمئن نیست.)
یا حقیقت رو دریافتند ولی آن چنان اسیر ذهنیات مذهبی ویا دنیوی خویش بودند که امکان دیگر دیدن به سان یک جهاد اکبر یک شبه بوده!! وشقاوتشان تثبیت شده بوده.
ویا در روز جنگ هم همچنان تردید داشتند؟!
وآیا آن که تردید وجودش را رها نمی کند آیا امکان دارد کاری کند مثل شمر یا حرمله ی نامرد که یک طفل شش ماهه ی تشنه ی رو به مرگ را ...
می تواند؟؟!!!
هرگز. آن ها هم با یقینی میجنگیدند که حتی این کار خود را ثواب هم میدانستند! باعث اجر اخروی !
از همان قومی که باورنمیکردند حضرت علی نماز خوان هست !

درست میگید. این ها همان پیروان قرآن سر نیزه ها هستند. پیرو ظاهر.

اما یاران امام حسین چگونه بوده اند.
امام حسین به دشمنان خود گفت اگر دین ندارید آزاده باشید:
ا- دشمنان امام بی دین بوده اند( درصورتی که خیلی هاشون به نام دین واجرو اخروی می جنگیدند)
این چه جن زدگی دینی ومذهبیه که چنان فرد را کور کرده ومعبود خود کرده که حق را سرمیبرد؟!
2- خیلی ها دین ندارند. یعنی به عقیده ای سر تسلیم فرود نیاورده اند. ولی میتوانند آزاده باشند.
وآزاده کیست؟ کسی که زشتی یک عمل را میبیند وترکش میکند. کسی که درحد عقلش به خود ودیگران ظلم نمیکند. وچه کسی پیدا میشود که تا این حد فهم نداشته باشد یک بچه ی شیر خواره رو به مرگ را سیراب نکند. ودوباره این ایه به جلوی چشمانم می آید :( وهیچ کس را نسزد که ایمان بیاورد الا به اذن خدا این چینین خداوند رجس را بر آنان که تعقل نمی کنند قرار داده است.)
آزاده کسی است که ظلم نمیکند. ودرحقیقت به خودش ظلم نمیکند.
وامام هر آن کسی را که ظالم نبود هدایت کرد. گاهی جهل مانع دیدن حقایق می شود. ولی این زمینه ی نفسانی به دادش میرسد روزی.
امام حتی درگودال قتلگاه یک جوان مسیحی که برای بریدن سر امام آمده بود را هدایت میکند . چرا هدایت میشود ؟ ودرهمان گودال آن قدر میجنگدتا شهید شود!
تا یک قدمی جهنم باشی وبه ناگاه ...  جز این نیست که به ناگاه حقیقت را دریافته اند. تمام این کسان.
ودیدند که چه میکنند . حق را سر میبرند. چرا هدایت شدند؟ خدا خواست. چون حجت عقلانی خدا به ناگاه به سراغشان آمد وفهمیدندولبیک گفتند.
ومگر میشود خدا کسی را تا حجت بر اوتمام نشده باشد مجازات کند؟! ( وقاتلان امام قبل از این که امام که حقیقت عینی است را سر به ببرند قبلا پا برروی حقیقت درونی خودگذاشته اند. وچنین مینماید که چنان دلشان درغفلت است که هیچ راه نجات وبرگشتی برایشان نیست!!)

قاتلان امام حسین یک مشت خر مقدس بودند. بی عقل .

ودین چیه؟  وایمان چیه؟  اگه فقط به اذن خداست که ایمان می آوند وهر آنکس که تعقل نکند پلید است .
این یعنی دین دار عاقل است. ظالم نیست. آزاده است.
واین چنین دین دار عاقل وباطن بینی است که جز زیبایی در آن قتلگاه نمی بیند.
زیبایی . دانایی . ونیکویی همه از آن کسی است که دین دارد ودین را کسی دارد که تعقل کند.
وکه میداند که این چه عقلی است که خود وتمام خانواده اش را به کشتن  می دهد؟!!

وهمچنان این صدای  امام حسین درگوش زمان می آید : کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟!
ولی مگر تو می توانی کران را شنوا کنی؟!!

 

 


نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [1] | Rss
حرم. [ مطالب روزانه ]


لرزیدم بر ایمان خویش .


هنگامی که دیدمت درهمین نزدیکی .  درچشمان معصوم و براق آن بچه ی چوپان . آن چهره ی سرما زده وسرخ با سری پایین آمده از خجالت ولبخندی از شرم . هنگام دیدن ما با آن ماشین مدل بالا !!
 
آرام وتند از کنارمان گذشتند وگذشتیم.

هنگامی که دیدم ای پرودگار بی نیاز ورزاق . گونی سنگین و چهره های کثیف وسرما زده ی وآشغال های گران بها را درنگاه معصومانه ی کودکان گونی به پشت!

آری از هرچه ایمان نامیدم وبالیدم به خویش لرزیدم. از شکم پر خود . از نگاه سیرخود. از مهر فول خود. از کوچکی خود.
آسمان وزمین مرا سخت میفشرد. سینه ی مرا می فشرد. میخوام این آسمان را بردانم ویک نفس بکشم راحت.
من وتنگ اسیر کرده اند. نفسم سنگین شده. سرم گیج میره . این دم غروبی هم که دیگه بدتر. حد اقل اگه ظل ظهر بود شاید کمتر بود.
آره . دلم تنگه برات. دلم تنگه . دلم تنگه. سینه ام تنگه. یک بغض فراموش شده که گاه گاهی با دمیدن یک نسیم به سطح میاد.
دلم از هرچی زرق وبرق مسخره است به هم میخوره.

نمی دونم اگه این نگاه ها نبودند واین عظمت ها نبود که گاه گاهی بلرزاندم وبسوزاندم و مسحورم کند ودل تنگم کند  که ... چه طور میتوانستم تحمل کنم؟!

دلم برایت تنگ است . ای آن که کوچک شده ای درحد یک نگاه تا تحمل آن را داشته باشم.
آی .آه.
وای به من که روسیاه نگاه سنگین توشوم. چگونه دیگر با افتخار زیور به خود ببندم درعروسی که من اینم.

نه من این نیستم. من بنده ی توام. بگذار بمانم پیشت . مرا دور نگردان از معصومان بینیازت.

سینه ام تنگه . دلم تنگ تر.

یا باید دلمو از سینه ام خارج کنم وبدمش به دستت وخلاص  یا باید یک راهی برای شکافتن آسمان پیدا کنم!

نه خیر.
هیچ کدام از این ها نمی شود.
من محکومم به ماندن وزندگی کردن دراین...


 


نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [1] | Rss
امانت خدا [ مطالب روزانه ]

به من بگو این چه جنون وعشقیه که میگه:  مهر تو گردد به جان من فزون گر ببینم کودکانم غرق خون.

                          
این قدر به ذهنم میاد که هرجمله ای رو نتوانم انتخاب کنم که درخور خیال تو هم نیست.

به گمانم عاشقاتو بی حساب میخری. دیگه حساب رسی نمیکنی که چی آوردی؟!

ما هم اگه اون وسطا قاطی بشیم احتمال داره ......... عاشقای تو ذلت پذیر نیستند. آزاده اند.

هه
خدایا هرکس را به قدر همتش به مقصود میرسانی  ولی .......

کی آشنای تو میشم؟ غلط افتاد دوباره .  خوب به من بگو درگوشم . من چشم بسته ی گنگ و عقب افتاده ازکاروانم که دلم خوش است به شنیدن نوای دلنواز تو که میرسد به گوشم از زبان یک غریب آشنا.

بگو.

به آن کس که چشمانش نگران چشم های من است : نگران من اند چشم های پر مهرش .
من هنوزم عاقلم . نگران تو اند چشم های پر مهرش . تو چگونه ای ؟

بشنو ازمن که نگران چشم های توام : بپرهیز از هرآن چه تو را از تو بگیرد وهر مهری که تورا به ماندن وادارد.  که اینم ز پیر طریقتی یاد است. مده جام می وپای گل از دست . ولی غافل مباش از دهر سرمست.

من که درهر وسوسه ای محتاج توام. من که درهر نفسی وهر دمی لبریز توام . پس چگونه این قدر غمناکم.
دست ودلم میلرزد ازترس. من که قول داده بودم که نلرزم پی هر وسوسه ای . پی هر تردیدی . هیهات هیهات.
که حق (یقین ) را اندیشمندان صاحب دل میشناسند. این را عاشق تو گفته .

شاید راست میگفت من خودم را گم کرده ام. جایی میان بودن ونبودن. به من یاد آور خواندن خود را که سخت محتاج ام.


نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [0] | Rss

لیست صفحات :: 1 2