اندیشه
[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

اندیشه

امکانات وبلاگ
    
نوشته های پیشین

لوگوی دوستان

نظرسنجی ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 49
بازدید دیروز : 32 ‍
بازدید این ماه : 804
بازدید امسال : 8255
بازدید کل : 22392
تعداد پست ها : 43

مردن و زنده شدن [ مطالب روزانه ]

 

((ولا تقولن لشی انی فاعل ذلک غدا. الا ان یشاء الله واذکر ربک اذ نسیت وقل عسی ان یهدین ربی لاقرب من هذا رشدا.))

(تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد. مگر آنکه بگویی اگر خدا بخواهد وخدا رالحظه ای فراموش مکن وبگو امید است خدای من مرا به حقایقی بهترازاین هدایت فرماید.)

نوبهار است درآن کوش که خوش دل باشی . که بسی گل بدمد باز وتو درگل باشی.

تو شهر ما سه تا درخت خوب رشد میکنه. اولیش اکالیپتوسه .بعدش کاج وسومیش قشدلی یا قوشدلی. دوتای اولی که خدا رو شکر همیشه سبزند! می مونه این قشدلی که آخرهای اسفند شروع میکنه به جوونه زدن ولباس نو تن کردن. جوونه هاش هم خیلی خوشگلند. یک جوونه ی کاکلی  بنفش وسبز هستند که روی شاخه های نورس وجدیدسبز میشند.

همین درخت های قشدلی کلی حال وهوای شهر رو قشنگ میکنه. بهاریش میکنه. نوید عید رو میده.

همیشه تازه شدن ونو شدن هیجان وشور داشته. التهاب وشوق داشته. یک حس شیرین زندگی همراهشه.

توی کل کائنات ولوله میشه انگار.

اول خورشید هوارو گرم میکنه . زمین کم کم نفس می آد. زنده میشه وبا زنده شدنش به همه چیز زندگی می ده.  آدم ها هم نو میشند. لباس هاشون . وسائلشون. دیدن هاشون. بازدیدهاشون و..............

یک معجزه که هرساله جلوی چشم های خواب آلود ما اتفاق می افته. 

اون قدر سرد وخشک بود واون قدر بی رحمانه رفتار میکرد که فراموشمان می شد که روزی طروات وگرمی وحس زندگی وجود داشته.

همیشه همین طوره . اساس طبیعت به دگرگونیه.

ولی بهاری می آد که دیگه خزانی درپی اش نیست. روزی است که شبی درپی اش نیست. زنده شدنی است که مردنی درپی اش نیست. بعد از مردنی که عقب گردی درپی اش نیست.

ما تبعیدیان زمینی فسرده از افسون سرما دریچه ی دلمان را به روی گرمای وجود تو باز می کنیم که می دانیم کجا خانه داری. آمین.

یا مقلب القلوب والابصار . یا مدبر اللیل والنهار . یا محول الحول والاحوال . حول حالنا الی احسن الحال.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [19] | Rss
شک و یقین [ مطالب روزانه ]

آیت الله بهجت ( دامت برکاته):

 

((انسان ها دو دسته اند: 

1-    متعبد (یقین دار)  

2- غیر متعبد ( شاک)

انسان های متعبد با یقین پیش میروند وتا یقین حاصل نکنند جلو نمیروند.

 

به آن چه می دانید عمل کنید. به آن چه نمی دانید خدا علم می دهد.))

 

این جمله رو که گوش کردم دونستم جزو کدام یک از این دسته هام!

 

(( هیچ چاره ای از بلیات دنیویه واخرویه وداخلیه وخارجیه نیست مگر این که با خدا بودن وبا خداها بودن ومعیت داشتن وتبعیت داشتن . ما اگر از انبیا دور شدیم گرگ های داخل وخارج خوردند مارا!))  

 

هیچ راهی نیست مگر با خدا بودن .

راست میگفت سید هانی! 

 

زیادی به خودم مطمئن هستم. اتکای خودم به خودم شده. وچه بد تکیه گاهی.

 

((یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.))                                                             

 


نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [1] | Rss
انتخاب [ مطالب روزانه ]

برای همه ی ما تنها دو راه وجود دارد ؛ یا لبریز از ترس باشیم یا مملو از عشق.
(آلبرت اینشتین)

چه دارد جهان جز دل ومهر یار   مگر توده هایی زپندارها(علامه طباطبایی)

-بابا حسن یک داستان بگو از جوونی هات .
-یک رمضون علی بود درشهر ما آبادی ما این رفت شمال. برای این که برنچ بخره. این رو غریب گز گزید.
غریب گز یک جنوریه که غریبه هارو میگزه.
این رمضون علی رو گزید.این حالش بد شد.
بستیمش با طناب وانداختیمش تو جوال وبه درخت بسیتم. وهی تابش دادیم وهی تابش دادیم.(باکلی خنده  )
بعد انداختیمش پایین و بعدش م که بالا آورد وخوب شد.
همین.

-یکی دیگه
-ما تازه خربزه هارو گذاشته بودیم برای فروش که یکی آمد از تهرون با نیسانش که بخره.
گفت عمو این ها شیرین هست یانه؟ من هم گفتم به خدا قندشیرینه!!
بعدشم کلی خوشحال شدو همه رو اون روز خرید وبرد وماهم پولش رو گرفتیم. هههه
-عجب بلایی بودی تو.
یکی دیگه.
-من وجعفرآقا (ارباب باباحسن) رفتیم شکار. تو کوه باید  از کوه بالا میرفتیم. من جلو تر میرفتم واون از یک جایی نتونست دیگه بیاد بالا . من هم خندیدم واون کلی سرخ شد وگفت نیکشو باز میکنه!!
هههه
-بابا حسن چه جوری با مادرجون آشنا شدی؟
-هیچی من گزک آبم بود رفتم رودخونه وبرگشتم دیدم عذرا زنم شده.ههه
-مادرجون باباحسن این جوری میگه راست میگه؟
-ماردجون یک جشم غره ی مادرجونی میره و بعد میگه : پاشنه ی درخونمون رو کنده بود.من اصلا بهش نمی دادند. هزار بار رفت واومد تا قبول کردند. من پونزده سالم بیشتر که نبود.
-اییی.
عجب این باباحسن دروغ گو شده!
-اون زمون دختر ها ارج وقبر داشتند!هزار بار میرفتند ومی آمدند تازه قول دختر رو میدادند. مثل الان نبود که......

تو رخت خوابش خوابیده  بلند میشه وسوندشو به دستش میگیره.
-وای باباحسن  چرا سوندت پرا زخونه؟!
-چه میدونم .
خدایا زودتر راحتم کن.
چند روز بعد بیمارستان عمه : بابا بگو  یاالله . یاعلی.  یا محمد.یک نفس. یک نفس عمیق وبعدش...............


هیچ وقت شدت دوست داشتنم نسبت به تو تغییر نکرده.حتی حالا که چند ساله از پیش ما رفتی.

بعضی پنجشنبه ها که میام کنارقبرت بازم چشمم به اون بیت شعر اقبال میفته که:

پریشان هر دم ما ازغمی چند. شریک هر غمی نامحرمی چند. ولیکن طرح فردایی توان ریخت. اگر دانی بهای این دمی چند.


وبعد به این فکر میکنم که کسی مثل تو که تمام عمرش با عشق زیسته مگه امکان داره بمیره واز یاد بره؟! 


نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1385 توسط معصومه صادقی
لینک ثابت | نظرات [7] | Rss

لیست صفحات :: 1