| [ بستن ] |
|
اندیشه |
سلام.
اگه اهل کنکاش ذهنی و خواهان شناخت ذهن هستی برای شناخت بیشتر خود، پیشنهاد می کنم با دقت این سری مطالبی رو که از این پست به بعد میذارم بخونی.
خلاصه ای از بعضی مطالب یک کتاب( ضرورت تغییر) اثر ((جیدو کریشنا مورتی ))رو این جا آوردم . خودم که از خوندشون کیف کردم.
با خوندشون یاد شریعتی افتادم. به همون روانی که دکتر شریعتی یک مطلب ادارکی رو توضیح میداد ایشون هم با به کار بردن دقیق الفاظ تونسته که مفاهیم عمیق ادراکی رو بیان کنه. توضیح زیاد نمی دم. کمی از مقدمه ی مترجم( رضا ملک زاده ) رو میذارم.
(( جیدو کریشنا مورتی همواره می گفت که هر کسی باید خود فروغ فرا راه خویشتن باشد. جوهر سخنان کریشنا مورتی این است که رستاخیز راستین تنها زمانی درجهان پدید خواهد امد که درون دل های یکایک آدمیان رستاخیزی درونی روی دهد. اگر چنین شود صلح جاویدان به جهان فراز خواهد آمد. برای وی روشن است که این دگرگونی انقلابی درهر فرد نه تدریجا بلکه آنا روی می دهد.
تنها در رابطه با اکنون است که می توانیم خویشتن را ادراک کنیم.))
ما جهان را ان گونه که هست نمی بینیم بلکه ان را بر اساس روابط گوناگونی که بامن (حافظه) دارد مشاهده می کنیم. واین جدایی زندگی رو تشکیل می ده. وپدید آورنده ی وجود روانی ماست که تمام تضاد ها وجدایی ها از آن بر میخیزد.
برای مثال وقتی شما به یک درخت نگاه می کنید اولین آگاهی که از وجود درخت دارید یک آگاهی سطحی است بدون هیچ پیش داوری. آگاهی بعدی بازتاب روانی ما نسبت به درخته. که وابسته به حافظه و انبار ذهنیات گذشته ی ماست. شروع میکنیم به قضاوت درمورد مثلا دوشت داشتن ویا نداشتن درخت. دراین گونه آگاهی میان (من) و(غیرمن) جدایی به وجود می آریم.
آیا می توان درخت رو بدون قضاوت مشاهده کنیم ؟ وهمین طور بازتاب ها وواکنش های خویش را هم بدون هیچ گونه داوری مشاهده کرد؟ در این صورت ما هم درمشاهده ی درخت وهم مشاهده ی خویشتن ریشه ی جدایی ها ومن وغیر من را از بیخ وبن برمی کنیم!
ایشون می گه که تعریف هرچیزی خود آن چیز نیست. و هیچ گاه واژه رو نباید با چیزی که واژه روشن گر آنه اشتباه کرد.
چون ممکنه به راحتی حواسمان پرت بشود و به خاطر هیجانات واحساساتمان، درگیر تعریف بشویم ودیگر خود آن را نبینیم.
من ومشاهده در یک جا نمی گنجند. یا من بدون دیدن وجود دارد یا دیدن بدون من. من همانا نادیدن است ومن نمی تواند مشاهده کند وآگاهی داشته باشد.
من رو مجموعه ای از یک سری احساس وقضاوت وسانسور وایده ها و تعصبات و اندیشه ها وذهنیات میدونه .همون چیزی که به پیله ازش یاد میکنه. پیله ای که هر انسانی به دور خود کشیده. که بین خودش وپیله اش( انبار ذهنیات) فاصله ای است. همین طور بین پیله ی خود وپیله ی یک نفر دیگر. وهمین لفافه ها باعث تمام تضاد ها ومشکلات بشری واجتماعی انسان ها شده.
گذشته همان من است. دراکنون نشانی از من نیست.
ذهن درحقیقت همین گذشته و همین من است. واژه یا نماد وسیله ای برای روی گرداندن از واقعیت است. هرگاه مشاهده کننده ای نباشد آن گاه سکوت کامل خواهد بود. دراین هنگام که ذهن تهی از من وتهی از دام هاست کیفیت متفاوتی دارد و این آگاهی از آگاهی خود خبر ندارد.
وقتی که پندارها به دورافکنیم آن چه هست مقدس ترین چیزاست وآن را می توان به نام خدا یا هرنام دیگری خواند. این وقتی است که تو نباشی . وقتی تو باشی او نیست. وقتی تو نباشی عشق هست...
آیا زندگی مذهبی این است که دنیای معنوی رو از دنیای مادی جدا کنیم؟
کسی که زندگیش وقف سرگرمی وتفریحات می شود بی گمان انسانی دنیا پرست است هرچند که بسیار زیرک ودانشمند بوده وزندگی اش را آکنده از اندیشه های دیگران و یا خویشتن کرده باشد.اما رفتن به کلیسا یا مسجد درحالی که غرق در پیش داوری ها وتعصبات خویش هستیم نیز دنیا پرستی است. ونشان می دهد که یکسره از قساوتی که این کار دربر دارد ناآگاهیم.
کسی که خودرا در صومعه دربند کرده ودرساعات منظمی بر میخیزد وبا دردست گرفتن کتابی به خواندن آن ویا به عبادت می پردازدنیز بی گمان دنیا پرست است.
سعی درجدایی بین زندگی معنوی ودنیایی وبین من وتو ومیان عشق ونفرت رفتاری غیرپارسایانه است. این همان ستیزه است. زندگی همراه با ستیزه زندگی معنوی نیست. این ادراک همانا هوشمندی است.
همین ادراک است که درست رفتار میکند. آن چه که بیشتر مردم هوشمندی می پندارند ، تنها مهارت در برخی از فعالیت های تکنیکی ویا زیرکی در ترفندهای تجاری یا سیاسی است.( همونی که قمشه ای از عقل موشی ازش یاد می کرد.)
برای برخورداری از پارسایی باید آن چنان بدون گزینش هوشیار باشیم که حتی هنگامی که معلوم ناگزیر از عمل است نیز از آن آزاد باشیم.
رهایی از معلوم تنها زندگی معنوی راستین است.
این کنش مشاهده ی بدون گزینش همانا کنش عشق است. زندگی معنوی همانا این کنش است. وهمه ی زندگی و ذهن معنوی این کنش است. بنابراین معنویت ، ذهن، زندگی وعشق یکی هستند!
کسی از ایشون پرسید آیا خدا هست؟
پاسخ داد: آیا برای فهمیدن داشتن ایمان لازمه؟آموختن بسیار مهم تراز شناختنه. آموختن اعتقادی پایان آن اعتقاد است. هنگامی که ذهن از اعتقاد آزاد باشد آن گاه است که میتواند ببیند.
این اعتقاد وعدم اعتقاد است که مارا اسیر میکند.زیرا این دو همانند هم هستند . آن ها دوروی یک سکه اند.
بنابراین می توان ایمان وکفر را یکسره کنار نهاد. معتقد وکافر همانند هم هستند. وبا هم فرقی ندارند.
وقتی این ها را کنار گذاشتیم آن وقت می تواینم این سوال را بپرسیم که آیا خدایی هست؟!
واژه ی خدا با همه ی سنت ها، خاطرات وبا همه ی اشارات عقلانی واحساسی اش همه وهمه خدا نیست.
واژه خود حقیقت نیست.
معشوق من چون نقاب ز رخ در نمی کشد... هرکس حکایتی به تصور چرا کند.
ذهن همانا واژه است وواژه همانا فکر است.
درمورد درخت، با توافق هم آن را می بینم ودرخت نام نهادیم ومیشناسیم. ولی درمورد خدا این واژه اشاره به امر مشخصی نمی کند. بنابراین هرکسی میتواند تصور خویشتن را از آن چه برایش هیچ مرجعی ندارد خلق کند. خداشناس به روش خود. روشن فکر به روش خود . غیر معتقد به روش خود.
امید باعث به وجود آمدن اعتقاد میشه. وبعد هم جستجوی اعتقاد. خود این امید از نومیدی حاصل شده. نومیدی از هر آن چه درپیرامون خود درجهان می بینم. این دو هم دوروی یک سکه اند. این واژه ها تنها مارا به پندار رهنمون می شوند نه خدا. خدایی که نیایشش می کنیم همانا پندار ماست وفرد غیر معتقد به خدا به پرستش توهم خدایی دیگر مثل میهن یا اتوپیا یا کتابی که فکر می کند همه ی حقایق را در بر دارد می پردازد.
وقتی پنداری در کار نباشد چه باقی می ماند؟
آن چه هست همانا مقدس ترین است. واژه ی خدا جز به پندار مارا رهنمون نمی شودوما این پندار را می پرستیم. وبه خاطر این پندار یکدیگر را مشتاقانه نابود می کنیم.
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
برای مثال دریک لحظه ی مفروض آن چه هست شاید ترس یا نومیدی مطلق یا خوشی زود گذری باشد.این امور پیوسته درحال تغییرند. دراین حال مشاهده کننده تصور می کند که خودش تغییری نمی کند .درصورتی که خود او هم با افزودن وکاستن با اصلاح وتنظیم خود وبا شدن یا نشدن تغییر می کند.
آن چه هست همانا تغییراست.
برای پاره کردن پیله های محصور کننده ی خود نیازی به زمان نیست.همین تمایل تو برای این که به لفافه ی دیگری راه پیدا کنی وتمایلی که به گسترش خود داری نشان دهنده ی پیله ی تو وعملکرد آن است واین که اسیر آنی.
این فضاهای مابین ما وپیله های روانیمان ودیگران توسط فکر ایجاد شده. که سرچشمه ی تمام جدایی هاست.
برای سالم زیستن در این جهان باید دگرگونی انقلابی در دل وذهن پدید آید.
دگرگونی راستین به هیچ روی پویش نیست. در دگرگونی پویشی معلومی به معلوم دیگر دگرگون می شود . همه ی انقلاب های سیاسی چنین هستند.ولی دگرگونی حقیقی این گونه نیست.
دگرگونی حقیقی انکار هرگونه دگرگونی است . یعنی انکار دگرگونی به معنای متداول آن که عبارت است از پویش از یک معلوم به معلوم دیگر.
آیا اصلا دگرگونی وجود دارد؟
این پرسش زمانی به وجود می آید که تمام پویش های اندیشه به پایان رسیده باشد. اندیشه باید نفی شود.
فرایند دگرگون شدن انسانی گنه کار به انسانی پرهیزگار پیش رفتن از وهمی به سرابی دیگر است.
با خشم و خشونت وترس هنگامی که از درونم برمیخیزد چه کنم ؟ آیا باید آزادشان بگذارم تا برهمگی وجودم چیره شوند؟ یا باید دگرگونی درمن به وجود بیاید؟
آیا این امر که این مسائل رو نمی توان به یاری متقابل آن ها را ازمیان برداشت برایت به خوبی روشن شده ؟
این احساس ها درنتیجه ی چالش ودرنتیجه ی کشاکش از درونمان برمی خیزد. وسپس نام برآن ها گذاشته می شود. همنی نام نهادن احساس آن را درالگوی کهن پابرجا می کند. هر گاه نامی براحساس خویش نگذاری وخود را با آن شناسایی نکنی این احساس تنها دراکنون وجود دارد و سپس خود به خود رهسپار فراموشی می شود.
نام نهادن بر آن را قدرت مند تر می کند وتداوم می بخشد . این همانا فرآیند کلی اندیشه است.
هرگونه تلاش برای از بین بردن این مسائل به روش سنتی( به کار بردن تمام کوشش خود برای رها شدن از آن) باعث پدید آمدن ستیزه های بیشتر ی می شود. من درحالی که خشن هستم که به معنای ستیزه است، ستیزه ی دیگری را که همان کوشش درراه خشن نبودن است نیز به آن افزوده ام.
همه ی اخلاقیات جامعه وهمه ی دستورهای دینی شامل این روش می شوند. اگر ذهن روش سنتی را ترک کند آن گاه با معصومیت به مساله نگاه می نگرد. انگار برای اولین بار است که با ان روبه رو شده واگر چنین شود آیا اصلا مساله ای به نام ستیزه وجود دارد؟!
تایید کردن ، محکوم کردن ویا تفسیر مساله بر پایه ی لذت ورنج همگی شامل این عادت سنتی می شوند که کاری درمورد مساله انجام دهیم.
اما اگر ذهن با ادراک بفهمد که چنین روشی بدون بازده وابلهانه است همگی آن هارا به کنار می نهد. آن گاه بسیار حساس بسیار منظم وآزاد می شود.
ساده باش این معجزه ی ادراک است. ادراک با دل وذهنی که کاملا از گذشه پیراسته است.
نفی مثبت ترین کردار هاست.
این مردود بودن روش سنتی منو خیلی تو فکر برد. این که تمام آموزه های دینی ما هم همین گونه اند.
ولی به این جا رسیدم که واژه با خود آن امر متفاوت است.وتعریف هر چیزی با خود آن امر فرق دارد.
این جاست که تفاوت بین ایده وعمل مشخص میشه. همونی که خدا تو قرآن میگه آیا تصور میکنید همین که بگویید ایمان آورده ایم رها میشوید؟ مسلما شما را به انواع آزمایشات مانند گرسنگی وفقر و نقص اموال وجان ها می آزماییم.
این یعنی درک. به نظر من ما ها تماما مقلدیم. هیچ درک و هوشمندی از آن چه انجام می دهیم نداریم.
وبه قول آقای کریشنا مورتی این درک زمانی حاصل میشه که تو نباشی . یعنی حجاب تصورات تو نباشد.
به نوعی ساده زندگی کردن یا معصومانه با جهان برخورد داشتن نیازه. ( همون قناعت دربرخورد با جهان که دون خوان میگفت)
مایلم تو این زمینه با شما گفتگو کنم. همچنین این کلمه ی نفی مثبت ترین کارهاست.
درمورداین نظر اقای مورتی درباره ی دستورات دینی واین که آنها همه جزو این دسته ی مقابله ی سنتی با ستیزه ها است. ایشون اصولا اعتقاد دارند که تغییر تدریجا صورت نمی گیرد بلکه یک باره درنیتجه ی ادارک ومشاهدی ماهیت ذهن و خود است. دراین صورت است که مثلا یک فرد گنه کار می تواند متحول شود.
همه میدونیم که خدا ما رو برای عبادت آفریده. گفته منو عبادت کن تا یقین به سراغت بیاید. این مستلزم انجام دستورات اونه. اعم از دستوارت عبادی اش یا جزایی اش(برخورد سنتی)
میدونم این یک موضوعی است که بستگی به میزان مراقبه ودرک ما از این موضوع داره. اصولا به قول کریشنا مورتی این سوال رو کسی میکنه که از دست ذهنیات خودش رها نشده. ولی دوست دارم اگه شد تبادل تفکری باشه.
این که نفی درست ترین کردار هاست.
یاعلی
صبغه الله ومن احسن من الله صبغه ونحن له عابدون.
رنگ آمیزی خداست . وچه رنگی خوش رنگ تر از رنگ خداست؟ وما اورا عبادت می کنیم.
عیبم مکن به شیفتگی.
تا بو که یابم آگهی از سایه ی سرو سهی *** گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می زنم.
خوش خرام ترینی درنظرم. شیفته ی آن دو چشمم که تو داری.
همان چشمان آشناست. همان نگاه. همان نور. همان رنگ.
تو همانی که حسنت بسته ی زیور نیست. ورنگت همان است که حضرت عشق دارد.
تو آشنا ترینی برایم.
عیبم مکن.
همراه منی اگر چه جلوتر ازمنی. هرگز ندیدمت ولی می شناسمت.
سلام.
این ها آموزش های معرفتی دون خوان به کارلوس کاستانداست درکتاب سفر به دیگر سو.
امیدوارم لذت ببرید.
تو برای تردید و نق زدن وقت نداری.
به طرف مرگ رو کن وبه او بگو آیا حق با تو است یا نه!
ترس ها و دلواپسی های تو با حس نزدیک بودن مرگ از بین می ره.
دردنیایی که مرگ شکارچی آن است فرصتی برای تاسف وشک نیست فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست.
مسئولیت تصمیمی رو به عهده گرفتن یعنی این که آماده باشی برای مردن در آن راه.
تو خیلی خشنی. خیلی خودت را جدی می گیری. تو در خیال خودت وحشتناک مهمی . واین باید عوض شود.
تو آن قدر مهمی که به خودت اجازه می دهی که وقتی اوضاع خلاف میل توست بگذاری وبروی. تو آن قدر مهمی که به نظرت طبیعی است که از همه چیز احساس ملال کنی.
شایدتصور کنی که این نشانه ی یک شخصیت قوی است. نه مسخره است . تو ضعیفی.تو خودپرستی.
تو در زندگی ات هیچ کاری را به اتمام نرسانده ای ودلیلش هم اهمیت فوق العاده ای است که برای خودت قائل هستی.
خود را مهم شمردن یکی از چیزهایی است که باید رهایش کرد. مثل تاریخچه ی شخصی .
تو تا هنگامی که معتقد باشی که مهمترین چیز عالم هستی نخواهی توانست دنیای اطرافت را واقعا دریابی مانند اسبی خواهی بود باپشم بند. فقط خودت راخواهی دید . جدای از همه ی عالم.
مرگ مشاور خوبی است. مرگ همراه جاودانی ماست. او همیشه طرف چپ ما به فاصله ی یک بازوی گشوده قرار دارد.هنگامی که تورا لمس میکند لرزشی رو دربدنت حس می کنی.
وقتی بی صبری میکنی فقط کافی است به سمت چپ خودت برگردی وبا مرگ مشورت کنی.هرچه که بی ارزش ومبتذل است درلحظه ی مرگ که به سمت تو می آید، فراموش می شود.
هنگامی که هیچ چیز رو به راه نیست وتو در خطر نابودی هستی، به طرف مرگ رو کن واز او بپرس که آیا حق با توست یا نه؟ مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه می کنی. وهیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با توومن هنوز به تو دست نزده ام.
باید همه ی کوتاه نظری معمول انسان هایی را که طوری زندگی می کنند که گوئی هرگز مرگ آن ها را لمس نخواهد کرد به دورافکند.
به مرگت بیندیش که او به فاصله ی یک ذرعی توست وهر لحظه ممکن است که تورا لمس کند. بنابراین توبرای این کج خلقی ها واندیشه های تاریک وقت نداری.
strong>
تو باید بیاموزی که به اراده ی خودت دردسترس باشی یا خارج از دسترس. درجریان فعلی زندگی ات تو بدون این که بخواهی همواره دردسترس هستی.
دست نیافتی بودن یعنی این که فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود.یعنی تو خود اگاهانه از خسته کردن دیگران وخودت اجتناب کنی.
نگران بودن مساوی است با دردسترس بودن.به محض این که نگران ومضطرب هستی ناامیدانه به هر چیز متوسل می شوی ووقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می کنی وهم آن چیز یا آن کس را که به او چنگ انداخته ای خسته خواهی کرد.
یک شکارچی با قناعت وشفقت از دنیا استفاده می کند.
شکارچی بودن فقط تله گذاشتن نیست . اگر نخجیر به دام می افتد به این دلیل نیست که خوب تله میگذارد ویا این که عادات شکارش را می شناسد بلکه به این دلیل است که خود عادتی ندارد.
اوآزاد، جاری وغیر قابل پیش بینی است.
تو تنها یک عیب داری وآن این که تصور می کنی زمان زیادی در اختیار داری.
تغییری که من از آن صحبت می کنم بتدریج اتفاق نمی افتد.ناگهان صورت می گیرد. اما تو هیچ کاری نمی کنی تا برای این عمل ناگهانی که زندگی ات راتغییر خواهد داد آماده شوی.
هر عملی قدرتی دارد. مخصوصا وقتی کسی که آن را انجام می دهد می داند که این آخرین نبردش در روی زمین خواهد بود. در اقدام به عمل با علم به این که این عمل می تواند آخرین نبرد ما در زندگی باشد خوشبختی شگرف ودرخشانی نهفته است.
من می خواهم تو را مطمئن کنم که باید کاری کنی که هر عملی که انجام می دهی به حساب بیاید.
بزدلی درصورتی وحشتناک نیست که بدانی جاودان هستی . ولی اگر باید بمیریبرای بزدلی فرصت نداری.
چون بزدلی موجب می شود که به چیزهایی چنگ بیاندازی که فقط دراندیشه ات وجود دارد . این چنگ انداختن تورا تسلی می دهدولی فقط تا هنگامی که آرامش برقرار است.
زیرا وقتی دنیای ترسناک، دنیای اسرار آمیز دهانش را برای تو خواهد گشود ، همان طور که برای هر یک از ما خواهد گشود متوجه می شوی که طریقه ی رفتارت اصلا قابل اطمینان نبوده وبزدلی مانع می شود آن چه را به عنوان انسان برای ما مقدر شده بشناسیم ومورد بهره برداری قراردهیم.
خواب برای یک جنگ جو واقعیت دارد . زیرا می تواند مختارانه درآن عمل کند. می تواند چیزی را بپذیرد یا رد کند. وبین مسائل مختلف آن هایی را که به اقتدار منجر می شوند برگزیند.
اقتدار مشخص نیست چیست ویا کی می آید. چیزی نیست ولی در برابر چشمانت شگفتی های بسیار می آفریند. چیزی درخودماست. چیزی که اعمال ما رو کنترل می کند ومعذالک از ما فرمان می برد.
اگر فکر می کنی که روحت ضایع شده ،آن را اصلاح کن . پاکیزه کن وبه کمال برسان. زیرا درزندگی انسان وظیفه ای شایسته تر از این نیست . روح خود را اصلاح نکردن یعنی به جستجوی مرگ رفتن.
آن چه در دنیا از همه دشوارتر است انتخاب کردن وعهده دار شدن منش وشخصیت یک جنگ جو است.
غمگین بودن .شکایت کردن وخود را کاملا محق دانستن هیچ فایده ای ندارد. به هیچ دردی نمی خورد که فکر کنیم دیگران ما را آزار می دهند.هیچ کس به کسی کاری ندارد مخصوصا به یک جنگ جو.
انسان می تواند به ماورای محدودیت های خود برود به شرط این که رفتار مناسبی داشته باشد.
من هرچه بخواهم جوان هستم. مساله اقتدار شخصی است. اگر تو اقتدار ذخیره کنی بدنت قادر به انجام عملیات غیرقابل تصوری خواهد بود.برعکس اگر اقتدارت را تلف کنی درمدت کوتاهی تبدیل به یک پرمرد فربهی خواهی شد!
اگر اقتدار کافی داشته باشی می توانی دنیا را متوقف کنی وببینی.
یکی از هنرهای جنگجو این است که دنیا را به دلیل ویژه ای درهم بشکندوآن گاه آن را دوباره بسازدتا بتواند به زندگی ادامه دهد. تجربه ی شخصی من به من آموخته است که برای این که دردنیای اقتدار انسان بتواند خودش باشد باید سراسرزندگی را مبارزه کند.
آخرین مقاومت جنگ جو:
آن چه انسان درخواب می بیند باید با زمان خواب دیدن تطابق داشته باشد درغیر این صورت مشاهدات خواب دیدن نیست وفقط رویاهای معمولی خواهند بود.
به اقتدار شخصی خودت اعتماد کن . این تنها چیزی است که دراین دنیای اسرارآمیز داریم.وقتی که اقتدار حاکم است یک گام اشتباه برداشته نمی شود.
کلید اقتدار درنکردن آن کاری است که می توانی انجام دهی.
بی عملی به قدری دشوار وبه قدر نیرومند است که نباید درباره ی آن صحبت کنی . حداقل پیش از آن که دنیا را متوقف کنی.
عمل آن چیزی است که موجب می شود سنگ ، سنگ باشد ودرختچه، درختچه . عمل آن چیزی است که تورا تو می کند ومن را من.
این تخته سنگ را نگاه کن . نگاه کردن عمل است ودیدن بی عملی.
یک انسان شناسا می داند که تخته سنگ به دلیل عمل تخته سنگ است. پس اگر نخواهد که یک سنگ ، سنگ باشد کافی است بی عملی کند.
دنیا، دنیا است چون تو عمل مربوطه را که آن را این طور می کند می شناسی. اگر این عمل را نمی دانستی دنیا متفاوت بود. بدون عمل هیچ چیز اطراف ما اهلی وآشنا نخواهد بود.
آن چه برای یک جنگ جو از همه بیشتر دشوار است این است که دریابد دنیا چیزی جز احساس نیست. درحال بی عملی شخص دنیارا حس می کند. دنیا را از طریق خطوط احساس می کند.
برای دیدن بایددنیا رو متوقف کرد واز طریق بی عملی می توان دنیا را متوقف کرد.
وقتی انسان می خواد چیزی را به کسی بیاموزد باید درفکر باشدکه چگونه آن را به جسم او عرضه کند.
وقتی شخص به حدمعینی از اقتدار شخصی می رسد تمرین وورزش های گوناگون بی فایده می شوند. زیرا آن چه شخص برای سرحال بودن از نظر جسمی به آن نیاز دارد فقط بی عملی است.
هرچیزی دردنیا خیلی بیش از آن است که می نماید.
هنگامی هم که به بی عملی می رسی بیشتر انسان ها تمایل به رها کردن خود دارند . با رها کردن خودت تو بی عملی را تبدیل به عمل مانوس کرده ای.عمل نوعی تمکین کردن است.
خواب ساختن یعنی بی عملی دررویا.
واقعیت آن وجودی است که باید درتوبمیرد. رسیدن به آن موجود از طریق بی عملی خوداست.
یک حریف ارزنده:
بگذار مطلبی را بتو بگویم. اگر به ماحقه نمی زدند ، هیچ وقت چیزی یاد نمی گرفتیم.
یک جنگ جو در رابطه اش با دیگران از عمل استراتژیک استفاده می کند. یعنی این که انسان دراختیار دیگران نباشد.
شانس ،اقبال، بخت ، اقتدار شخصی یا هر اسمی که میخواهی برآن بگذاری ، مساله ی ویژه ای است . مثل گلی که جلوی ما ظاهر می شود وما را به چیدن خود دعوت می کند. دراین موقع اکثر آدم ها یا خیلی گرفتار ومشغول هستند یا خیلی احمق وتنبل و متوجه نمی شوند که این بخت آن هاست که به سراغشان آمده.یک جنگ جو برعکس همواره هوشیار وآماده است وانگیزه وابتکار لازم را نیز برای گرفتن بخت دارد.
آن چیزی که درتو متوقف شد، همان جهانی است که براساس گفته های دیگران بنا شده بود. دیدن وقتی ممکن است که انسان درمرز دو جهان قرار بگیرد.
فقط یک جنگ جو می تواند از مسیر شناخت ، زنده بیرون بیاید. زیرا هنر جنگ جودراین است که بین وحشت انسان بودن وشکوه انسان بودن تعادل برقرار کند.
وحشت وشکوه انسان بودن.
روزی حضرت موسی به خدا عرض کرد: خداوندا چگونه به تو برسم؟
خداوند تبارک وتعالی گفت: همین که مرا قصد کرده ای مرا یافته ای.
سلام.
تاحالا فکر کرده بودید که این شعر چه معنی ای می ده؟:
ما سمیعیم و بصیــریم و هشیــم با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان کی شوید
امروز من ومادرم رفته بودیم بسیج.
اون جا یک سی دی رو به نمایش گذاشتند به نام شهادت آب. سخنرانش درمورد تسبیح کل کائنات صحبت می کرد . ومیگفت اصولا تسبیح برای کسی است که هوشیار وزنده است. که کل کائنات هوشیارانه خدا رو پرستش میکنند.
میگفت آقایی به نام ایموتو از ژاپن بر روی رفتار آب تحقیقات وسیعی کرده ومتوجه شده که آب به طور هوشمندانه از پیرامون خود تاثیر میگیره وواکنش نشون میده.
مثلا آب راکد رو وقتی به صورت شکل کریستالی منجمدش زیر میکروسکوپ مشاهده میکنه می بینه که شکل بسیار زشتی داره! ولی آب جاری شکل بهتری داره.
چون حتی آب جاری رودخانه ها هم که از شهر ها و محل عبور انسان ها میگذرند شکل های زشتی دارند . ولی وقتی همان آب رو از سرچشمه اش واز کوهسار جایی که هنوز انسانی نیست مورد آزمایش ومشاهده زیر میکروسکوپ قرار میده میبینه که مولکول های آب شکل کریستالی بسار قشنگی دارند.
ایشون آزمایشاتشون رو گسترش هم داده اند ومتوجه شده اند که دعا کردن هم آب رو زیبا میکنه. همون آب راکد پشت سد یا آب رودخانه ای که از میان مردم می گذرد وشکل بسیار زشتی دارد را برایش دعا میخواند می بیند که شکل مولکول آب خیلی قشنگ شده.
همین طور کلمات نوشته شده هم تاثیر میذارند. مثلا اگه روی یک تکه کاغذ بنویسی دوست دارم و روی بدنه لیوان بچسبانی و روی یک لیوان دیگه با همان آب بنویسی ازت بدم میاد نتیجه بسیار دیدنیه!!
خانم حمیده بی طرف از تهران هم روی آب و حتی چند فلز این آزمایشات را تکرار کردند که به نتایج مشابهی رسیدند.
در آزمایشات ایشان قشنگ ترین شکل مولکول آب زمانی بوده که برای آب قرآن پخش می شده است.
خیلی برام جالب بود. با این که از کسی شنیده بودم که همچین چیزی هست ولی دیدن تصاویر شوکه کننده بود برام.
حتی آب شیر لوله کشی ما بسیار بسیار زشته . به دلیل گذر از محل های بسیار که تاثیرات روحی وتفکرات منفی خیلی از افراد رو دریافت کرده تا به منزل مابرسه.
حالا متوجه میشم که وقتی میگند قبل از خوردن آب بسم الله بگویید . بعدش الحمد لله . وبعد سلام بر امام حسین. برای چیست.
این آب تازه شکل ظاهری خودش رو نشون میده . حالا چه تاثیراتی روی بدن ما میذاره بماند.
وقتی سرچ کردم دیدم خیلی از وبلاگ ها درمورد این پدیده وتحقیقات آقای ایموتو وخانم حمیده بی طرف نوشته اند.
حیفم اومد تو وبلاگ نذارم . با این که قرار بود مطلب دیگه رو بنویسم. ولی همون مطلب هم با این موضوع ارتباط معنایی زیادی داره که ان شاء الله بعدا میذارمش با توصیفات تکمیلی.
چند عکس رو گذاشتم ببینید وخودتون حیرت کنید:
تصویر سمت راستی آب راکد پشت یک سد درژاپنه وتصویر سمت چپ همون آب بعد از دعا خوندنه.
تصویر سمت راست مولکول آبی رو نشون میده که روش با یک برچسب نوشته بودند ازت بدم میاد میکشمت. وتصویر سمت چپ برای مولکول آبی است که رویش نوشته بودند متشکرم.
از اون وحشتناک تر تاثیر موسیقی مخرب بر آب و همه چیز ازجمله انسان هاست . چون هفتاد درصد وزن هر انسانی رو آب تشکلیل میده.
سمن راست تاثیر یکی از آثار بتهوون است و سمت چپ تاثیر موسیقی هوی متال.
سمت راست آب چشمه ی سای جو ژاپن است وسمت چپ آب رودخانه ی یدو که از شهرهای صنعتی میگذرد.
آقای ایموتو به 500 نفراز رهبران و اساتید روحانی در سراسر ژاپن نامه نوشت که او در روز و ساعت خاصی یک لیوان از آب لوله کشی شهر توکیو رو روی میزش قرار می ده و از اونها خواست که به این آب دعا کنند تا پاک و قشنگ بشه.
تصویر سمت راست آب لوله کشی شهر توکیو و تصویر سمت چپ همون آب وقتی که 500 نفر از سراسر ژاپن از راه دور ذهنشان را متوجه آب روی میز آقای ایموتو کردند ودعا خواندند.
حتی کلمات آمرانه و تحکمی هم تاثیر بدی روی آب داشته:
تصویر سمت راست از آبی است که روی لیوانش نوشته بودند:do it وتصویر سمت چپ برای لیوانی است که رویش نوشته بودند: Let's Do It
تصویر سمت راست برای آب لیوانی است که رویش نوشته بودند آدولف هیتلر وتصویر سمت چپ برای آبی است که روی لیوانش نوشته بودند عشق وقدر دانی.
این تصویر هم برای لیوان آبی است که رویش نوشته بودند :Namaste که به زبان هندی یعنی سلام .

وتمام این اشکال زیبا تماما شش ضلعی هستند. دلیلش هنوز مشخص نشده.
حیرت نکردی؟
خدمت اون ببننده ی این وبلاگ به نام ((اون پسره)) که با لحن بسیار زشتی صحبت کرده بودند و منکر این وقایع شدند. وبه همین علت کامنتشان پاک شد.
هیچ اصراری برای قبول کسی وجود نداره.
شما اگر سرچ کردن بلد باشید میتونید خیلی راحت حتی سایت اصلی خود محقق این وقایع (آقای ماسارو ایموتو) را پیدا کنید. وحقیقت امر برایتان مشخص بشه.
یاعلی