| [ بستن ] |
|
اندیشه |
سلام به همه ی دوستای بزرگوارم.
یک سری تغییرات تو وبلاگ ایجاد کردم. از جمله این که بیشتر لینک ها رو پاک کردم. (با عرض احترام وعذرخواهی خدمت همه) ولی برای این کار دلیل خیلی خوبی دارم. شما هم خواستید لینک این وبلاگ رواز وبلاگتون بردارید ناراحت نمیشم.![]()
من حتی بیشتر کسانی رو که تو اد لیست مسنجرم بودند،پاک کردم.
اصلا به سرم نزده ولی یک چیزی رو فهمیدم.
کاش میتونستم بگم.
به زودی به قولم عمل می کنم و از مولوی میگم منتظر باشید.
دراین شب سیاهم گم گشت راه مقصود.. از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت.
یاعلی

دل که آیینه ی صافی است غباری دارد. از خدا می طلبم صحبت روشن رایی.
جلوتر از خودش میاد. سرراهش همه چیز رو به شدت جابه جا می کنه. کلی گرد خاک بلند می کنه و خاک وخاشاک رو می پاشه تو سروصورت وچشم هام.
با یک دستش به سرعت پرده ای ضخیم از ابرهای خاکستری وسیاه سنگین رو می کشه بالا سرما وبا اون یکی دست ابرهای ساکت و آروم سفید رو کنار می زنه.
همچنان می وزه وناگهان یک رعد برق سفید و چند ثانیه بعدش صدای خراشیدن آسمان. غرش ونالش ابرهای باردار.
چند تا غرش و نم نم بارون شروع می شه . صدای بارون بلند میشه. خوش آهنگ ترین صدا برای مادر زمین. زمین با دستان گیاهی اش با تمام روزن هایش دهان باز می کنه.
باد خنک همچنان میوزه و بارون به اوج شدت باریدن خودش میرسه وسایه ای آبی خاکستری خنکی رو همه جا می اندازه.
باد همچنان میوزه . صورتم رونوازش میکنه. ومن دستامو برای لمسش باز میکنم. گاهی به پشت خودم قفلش میکنم و همچنان که از بازی باد رو صورتم خوشحالم به آسمون نگاه میکنم. آسمونی که داره یواش یواش روشن تر میشه و شدت باریدنش کم شده. بعد ازمدتی ابرهای سفید وبنفش بسیار زیبایی رو نشون میده.
بازی ابرها با خیال شروع میشه. به شکل های مختلف جلوم رژه میرن. به مدت دودقیقه شاید به یک شکل می مانند ولی به همان سرعت تغییر شکل میدند.
افقی سرتاسر بنفش و سفید. بی نهایت مرموز و اساطیری.
و شگفت دیدار من با باد وبارون وآسمون وابر ادامه می یابه. باد دست بردار نیست. با این که بارون قط شده باز هم می وزه . ابرها رو هم برام جا به جا میکنه. نمیذاره بفهمم واقعا شکل چی هستند!
خدای من ، آخه این همه زیبایی برای منه؟ من که هیچ فایده ای برات نداشتم! هیچ خصوصیت خوبی ندارم.
هیچ بندگی درستی نکردم. هیچ استعداد خودم رو شکوفا نکردم. هیچ ... هیچ...
یک نفس عمیق . یک بازدم سریع ویک نفس دیگه . باز هم . ریه هام انگار نشتی داره. اصلا پر نمیشه. توش خالی میشه همش.
سیر نمیشم از نفس.
قمشه ای عزیز. شبکه ی چهار. دل که آیینه ی صافی است غباری دارد. ازخدا می طلبم صحبت روشن رایی.
از قول شکسپیر میگه وشعری که یادم نیست دقیقش رو ولی همین مضمون رو داشت:
((هنگامی که از ناملایمات روزگار ناراحت میشم و اشک از چشمانم سرازیر میشه به آسمان نگاه میکنم و گله میکنم از خودم که چرا بهتر نیستم و شاسیسته تر نبودم. چرا بهتر عمل نکردم. چرا به جای فلانی نیستم و...
وناگهان به یادتو می افتم. همچون مرغ سحر که به سمت بارگاه تو می آید روح من هم به سمت تو می آیدو...
همین که تو رو دارم بهترین لیاقته. )) ( عین کلمات یادم نیست ولی مفهومش همین بود.)

باد . بارون.باد. آسمون. ابر. باد. تو . من. تو.
تو همانی که نزدیک تری به من از رگ گردن. هم صحبتی و گوش دادن به حرف های یک خوش رای غبار آیینه ی دلم رو برمیداره. رخ تو همیشه جلوه گره ولی من نمی بینمش. اون قدر حساس نشدم . خیال تو لطیف تر از ایاز سحری است. من هم صحبتی اهل ریا دورم باد...
کجاست حافظ؟
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز....چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز.
*
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی .... که کیمیای مراداست خاک کوی نیاز.
*
زمشکلات طریقت عنان متاب ای دل .... که مرد ره نیندیشد از نشیب و فراز.
*
طهارت ارنه بخون جگر کند عاشق .... بقول مفتی عشقش درست نیست نماز.
*
درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر .... درین سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز.
*
به نیم بوسه دعائی بجز زاهل دلی .... که کید دشمنت از جان وجسم دارد باز.
*
فکند زمزمه ی عشق درحجاز و عراق .... نوای بانگ غزل های حافظ از شیراز.
به نظرم حافظ شکسته نفسی کرده. باید می گفت:
فکند زمزمه ی عشق در تمام جهان .... نوای بانگ غزل های حافظ ازشیراز!![]()

گلغذاری زگلستان جهان مارا بس.... زین چمن سایه ی آن سرو روان مارا بس.
*
من وهمصحبتی این اهل ریا دورم باد.... از گرانان جهان رطل گران ما را بس.
*
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند.... ماکه رندیم وگدا دیر مغان مارا بس.
*
بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین.... کاین اشارت زجهان گذران ما را بس.
*
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان .... گرشمارا نه بس این سود وزیان مارا بس.
*
یار با ماست ، چه حاجت که زیادت طلبیم .... دولت صحبت آن مونس جان
مارابس.
*
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست.... که سر کوی تو از کون ومکان مارا
بس.
*
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست.... طبع چون آب و غزل های روان مارابس.
حالا حافظ یک طبع چون آب وغزل های روانی داشته ، من چی؟!!!
قمشه ای: همین حضور تو مارا بس.
خدایی از این همه رنگ و وارنگی و جیلینگ بلینگیت کیف کردید؟!![]()
پست بعدی ان شاءالله یک داستان دیگه از مولویه. مثل بقیه داستان هاش ترکیبی همگن از عقل ودل.![]()
یاعلی