| [ بستن ] |
|
اندیشه |
جان چه باشد جز خبر در آزمون...هرکه را افزون خبر جانش فزون.
چقدر خبرداری ؟
این نوع خبر با اون خبرهای قیل وقالی خیلی تفاوت داره.
اون یکی جان کاهه واین یکی جان افزا.
((درخبر است که حضرت امیرالمومنین علی (ع) در روز اول شعبانی گذشت بجماعتی که در مسجدی نشسته بودند ودرامر قدر وامثال آن گفتگو می کردند. وبلند شده بود صداهای ایشان وسخت شده بود لجاجت و جدال ایشان . پس حضرت ایستادوبرایشان سلام کرد. آن ها جواب سلام دادند وبرای آن جناب برخاستند وخواهش کردند که نزد ایشان بنشیند. آن حضرت به ایشان اعتنایی نکرد وفرمود ای گروهی که سخن می گویید درچیزی که نفع نمی رساند. آیا نداستنید که خدای تعالی را بندگانی است که ساکت کرده ایشان را خوف بدون آن که عاجز باشند از گفتن یا لال باشند.بلکه ایشان هرگاه به خاطر آرند عظمت خداوند را شکسته می شود زبان هایشان وکنده می شود دل هایشان و می رود عقل هایشان ومبهوت می شوند بجهت اعزاز واجلال واعظام خداوند.
پس هرگاه به خود آمدند از این حالت رو می آورند بسوی خدا بکردارهای پاکیزه . نفس های خود را با ستمکاران وخطاکاران می شمرند وحال آن که ایشان منزهند از تقصیر وتفریط مگر آن که ایشان راضی نمی شوند برای خدا بکردار اندک وبسیار نمی شمرند برای او عمل زیاد را و پیوسته مشغول باعمال.
پس ایشان چنانند که هروقت نظر کنی بایشان ایستادگانند بعبادت و ترسان وهراسان دربیم واضطرابند. پس کجایید شما از ایشان ای گروه تازه کارها؟!!
آیا ندانستید داناترین مردم بقدر ساکت ترین ایشانند از آن واین که جاهلترین مردم بقدر سخنگوترین ایشانند درآن ...))
(مفاتیح الجنان درفضیلت روز اول شعبان.)
یاعلی

ما قال الناس لشیء طوبی له الا و قد خبا له الدهر یوم سوء.
مردم به چیزی «خوش به حالش» نگفتند، مگر آن که روزگار، روزبدی
را برای آن چیز، پنهان کرده است.
یاعلی
چند بار خواستم دو حکایت بلند مولوی رو بیارم ولی به دلیل حجم زیاد نتونستم جمعش کنم.
بهتره باشه برای وقتش.
قناعت میکنم به یک داستان کوتاه از مثنوی.
مثوی معنوی، دفتر پنجم ، کریم زمانی:
خلاصه ی داستان:
صیادی آهویی شکار کرد وبه طویله ی گاوان وخران خود انداخت. وقتی جلوی آنها کاه ریخت، آن زبان بسته ها با اشتهای عجیبی شروع به خوردن کردند.
آهو هراسان از این سو به آن سو می دوید واصلا لب به کاه نمی زد.
وقتی گاوان وخران دیدند که او از غذای آن ها نمی خورد، مسخره اش کردند وهریک سخنی طنزآلود نثارش کردند.
آهو گفت: این کاه،ارزانی خودتان باد.من پیش از آن که گرفتار این طویله شوم درکنار جویباران زلال وگلزاران مصفمی خرامیدم.
یکی ازخران سخره کنان بدو گفت: دیگر بس است این قدر یاوه سرایی مکن.آهو جواب داد: من یاوه نمی سرایم بلکه نافه ی عطرآگین من برصدق گفتارم گواه است. اما چه کنم که بوی نافه را شما نمی شنوید زیرا مشامتان به بوی پشک وسرگین عادت کرده است.
دراین حکایت آهو کنایه از اهل الله و آخور کنایه از دنیا و گاوان وخران کنایه از مدرم دنیا طلب وشهوت پرست وصیاد کنایه از حضرت حق است که طبق حکمت ومشیت خود، اهل الله را نیز بدین دنیا آورده است. اهل الله در اصطبل این دنیا غریب اند وچون به روضات معنوی عادت کرده اند برای متاع دنیوی که حریصان از دست یکدیگر به یغما می برند اعتباری نمی نهند . بنابراین رفتار وگفتاروکردارشان برای ابنای دنیا غریب ومجنون وار است.
مولانابه مناسبت بیان حال غریبانه ی اهل الله در دنیا،گریزی می زند به غربت روح درعالم جسم ومی گوید همان طور که سرکردن با ناهمجنس عذابی الیم است، انقیاد روح درجسم نیز عذابی است برای روح. پس روح های پاک هردم می خواهند خرقه ی کالبد را بشکافند و در فضای بی چون و چند الهی به طیران آیند.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک... چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
آهویی را کرد صیادی شکار.. اندر آخر کردش آن بی زینهار
آخری را پرزگاوان وخران...حبس آهو کرد چون استمگران.
ازمجاعت واشتها هرگاو خر... کاه را می خورد خوشتر از شکر.
گاه آهو می رمید از سو به سو ... گه زدود وگرد که می تافت رو.
هرکه را با ضد خود بگذاشتند... آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند.
تا سلمیان گفت کآن هدهد اگر... عجز را عذری نگوید معتبر.
بکشمش یا خود دهم اورا عذاب... یک عذاب سخت بیرون ازحساب.
هان کدام ست آن عذاب ای معتمد؟... درقفس بودن به غیرجنس خود.
زین بدن اندر عذابی ای بشر... مرغ روحت بسته با جنسی دگر.
روح،بازست وطبایع،زاغ ها... دارد از زاغان وجغدان داغ ها.
او بمانده درمیانشان زارزار... همچو بوبکری به شهر سبزوار.
یاعلی